راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • فقط برای خودم
    فقط برای خودم
    هوا خیلی گرم بود. آفتاب همه جا بود. گیلی گیلی با خودش گفت: باید یک سایه ی بزرگ و خنک پیدا کنم، فقط برای خودم!
  • جوجه کوچولوی ترسو
    جوجه کوچولوی ترسو
    یک جوجه بود که خیلی ترسو بود. تو زیزمین خونه رضا کوچولو قایم شده بود و هیچ جا نمی رفت. رضا خیلی دلش می خواست با جوجه کوچولو دوست بشه
  • زرد ترسناک
    زرد ترسناک
    کوتی کوتی به مدرسه می رفت که چیزی روی کله اش افتاد. ترسید و جیغ و جاغ کرد:جیغ...جاغ...جیغ...جوق!
  • تعداد بازديد :
  • 657
  • پنج شنبه 4/12/1390
  • تاريخ :

خانم دکتر و یه‌عالمه شیطونی
خانم دکتر و یه‌عالمه شیطونی

خانم دکتر هر چقدر منتظر شد هیچ مریضی وارد مطب نشد. دیگه خسته و کلافه شده بود، که یه دفعه تلفن مطب زنگ زد .یه مریض پشت خط بود که گفت خودش نمی تونه بیاد مطب، و از دکتر خواست که به دیدنش بره .دکتر که ظاهرا چاره ی دیگه ای نداشت به دیدن مریض رفت.

مریض روی زمین خوابیده بود و تخمه می شکست .و گاهی هم داد می زد آی آی سرم .چقدر حالم بده .

خانم دکتر گوشی معاینه شو گذاشت روی قلب مریض و گفت:بگو :" آ "

آقای مریض اشتباهی گفت :" او "

دکتر خندید و این بار محکم تر گفت  بگو : آ .

آقای مریض یه عالمه دهنشو باز کرد و گفت آ.....

 دکتر گفت :آفرین ،آفرین دیدی ترس نداره . بعد یه شکلات به آقای مریض داد که گریه نکنه.

آقای مریض گفت دکتر من آمپول می خوام که زودتر خوب بشم. خانم دکتر اخم کرد و گفت ما آمپول نداریم .

به جای آمپول شربت بخورید .شربتای ما تلخ نیستند .بعد یه شیشه شربت از خانم منشی گرفت و چند تا قاشق به آقای مریض داد .بعد فکر کرد اگه توی لیوان شربت بریزه بهتره . خانم منشی رفت یه لیوان آورد تا دکتر توش شربت بریزه …

دکتر برای سومین بار لیوان شربت رو پر کرد و به آقای مریض گفت بفرمایید. ولی آقای مریض دیگه شربت نمی خواست. یواشکی به خانم منشی اشاره کرد و گفت لطفا شما بخورید من دیگه جا ندارم .خانم منشی شربت رو خورد ؛ ولی دکتر بازم دوست داشت هی توی لیوان شربت بریزه .اصلا دیگه دلش نمی خواست دکتر بازی کنه .حالا هوس کرده بود خاله بازی کنه .حالا: مثلا مامان، خاله است و بابا ،شوهر خاله است .

ولی بابا هنوز دوست داشت آقای مریض باشه .هی می گفت :خانم دکتر، خانم دکتر .

دکتر عصبانی شد و گفت من دیگه  دکتر نیستم ..من ،خاله سیما  هستم  . مامان هم خاله مینا است و شما شوهر خاله هستی .حالا باید بیایید خونه ی ما  مهمونی !بعد به عروسکش اشاره کرد و گفت : بچتون رو هم با خودتون بیارید با بچه ی من بازی کنه !

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

آدم برفی مهربون

من اینجوری به دنیا اومدم

داستان توپی که باد نداشت

عینک خانم موش کوره

مداد سیاه و رنگین کمان

خونه تکونی نی نی و داداشی

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
با تشکر از شما خیلی قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 6/12/1390 - 17:34