راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • آسمان هفت رنگ
    آسمان هفت رنگ
    یکی بود یکی نبود. دشتی بود، پر از گل‏های رنگارنگ. گل‏های بنفش، زرد، قرمز و صورتی. دشت آنقدر زیبا بود، آنقدر رنگارنگ بود که یک روز آسمان آبی، با خودش گفت: «کاش من هم مثل زمین، پر از رنگ بودم.» خورشید، صدای آسمان را شنید
  • نه نه کرم نخور
    نه نه کرم نخور
    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک روز یک پرنده کرم را دید که سرش را از خاک بیرون آورده .پرنده به طرف کرم رفت تا او را بخورد .......
  • دانه هایی که غیب می شوند
    دانه هایی که غیب می شوند
    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود . خرگوش می خواست ، یک باغچه پر از آفتابگردان داشته باشد . او خاک را نرم کرد....و
  • تعداد بازديد :
  • 3559
  • پنج شنبه 8/5/1388
  • تاريخ :

خانه‏ای برای مورچه

 مورچه

 

یکی بود، یکی نبود

. توی شهر مورچه‏ها، هیچ‏کس بی‏کار نبود. از صبح تا شب، همه مشغول کار بودند. بعضی‏ها به دنبال غذا می‏رفتند. بعضی‏ها از بچه‏ها مراقبت می‏کردند. بعضی‏ها غذاها را انبار می‏کردند و ...

خلاصه، هر کس مشغول کاری بود. اما در میان آنها، مورچه‏ی تنبلی بود که اصلاً دلش نمی‏خواست کار کند.

شهر مورچه‏ها، شهر تنبلی نبود. برای همین  یک روز، بقیه‏ی مورچه‏ها، بار و بندیل مورچه‏ی تنبل را پشتش گذاشتند و او را از شهر بیرون کردند. مورچه پیش خودش گفت: «می‏روم و جای راحتی برای خودم پیدا می‏کنم. جایی که پر از غذا باشد و مجبور نباشم کار کنم.» مورچه رفت و رفت و رفت تا به درخت بلندی رسید.

 از بالای درخت، بوی خوب عسل می‏آمد. مورچه گفت: «جانمی جان! پیدا کردم! می‏روم و با زنبورها زندگی می‏کنم. خانه‏ی آنها همیشه پر از عسل است.» مورچه از درخت بالا رفت.

 جلوی در کندو، یک زنبور بزرگ و قوی ایستاده بود.

 مورچه

مورچه گفت: «من خانه‏ای ندارم. آمده‏ام تا در خانه‏ی شما زندگی کنم.» زنبور گفت: «اگر می‏خواهی پیش ما زندگی کنی، باید مثل یک زنبور کار کنی و عسل درست کنی.» مورچه گفت: «من که بلد نیستم عسل درست کنم.»

 زنبور نگهبان گفت: «پس در خانه‏ی زنبورها، جایی برای تو نداریم.» مورچه آرام آرام از درخت پایین می‏آمد که صدای عجیبی شنید: «خرت... خرت... خرت» مورچه به دور و برش نگاه کرد. یک سیب قرمز و بزرگ روی درخت بود. جلوتر رفت و کرم کوچولویی را دید که خرت و خرت و خرت مشغول سوراخ کردن سیب بود.مورچه پرسید: «تو تنها زندگی می‏کنی؟»

زنبور

 کرم جواب داد: «بله!» مورچه پرسید: «کجا زندگی می‏کنی؟» کرم گفت: «این سیب قرمز و بزرگ، خانه‏ی خوشمزه‏ی من است!» مورچه با خوشحالی گفت: «اجازه می‏دهی من هم توی این خانه‏ی خوشمزه، زندگی کنم؟» کرم گفت: «از آن طرف سیب، شروع کن به سوراخ کردن سیب! آنقدر که به وسط آن برسی. من هم از این طرف سیب را سوراخ می‏کنم. بعد، توی سیب با هم همسایه می‏شویم!» مورچه گفت: «من که بلد نیستم سیب را سوراخ کنم. نه نه من نمی‏توانم.» کرم گفت: «اگر نمی‏توانی، نباید توی خانه‏ی من زندگی کنی!»

مورچه، از درخت پایین آمد. او هم خسته بود، هم گرسنه. همین‏طور که می‏رفت، صدای خنده و شادی شنید. بعد بوی خوب شیرینی دماغش را قلقلک داد و دهانش را آب انداخت. مورچه به طرف صدای جشن و شادی رفت. ناگهان خودش را وسط شهر مورچه‏ها دید. با خوشحالی بار و بندیلش را زمین گذاشت و با بقیه مشغول درست کردن شیرینی شد.

حالا او در شهر مورچه‏ها، یک خانه دارد، کوچک و قشنگ. یک انبار پر از غذا، یک شهر پر از دوستان خوب و یک کار شیرین مثل پختن شیرینی!

دوست خردسال

تنظیم: کودک ونوجوان

*************************

مطالب مرتبط

آسمان هفت رنگ

نه نه کرم نخور

دانه هایی که غیب می شوند

دیزی دوست داری یا پیتزا؟

سوغاتی مادربزرگ

از همه قویتر

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
ممنون ، مفید بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 12/5/1388 - 18:7
شاهین
تصاویرش خیلی زشت و بی کیفیت است .
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 11/5/1388 - 9:51
مطهره سير جاني نزاد تنها
بسیار خوب است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 8/5/1388 - 10:7