معرفی وبلاگ
*****زندگي بافتن يك قاليست/ نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي/ نقشه را اوست كه تعيين كرده/ تو در اين بين فقط مي بافي/ نقشه را خوب نگاه كن نكند اخر كار/ قالي زندگيت را نخرد!!!!!!!***** ****با ارزوي اوقاتي خوش در نفس****
دسته
اختصاصي هاي من
ايران زيبا
اختصاصي هاي من
از جنس تبيان...
بي نظير
سيناي سلامت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 57995
تعداد نوشته ها : 467
تعداد نظرات : 464
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟

بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره‌ي كبود، اگر عشق نبود

از آينه‌ها غبار خاموشي را
عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟

در سينه‌ي هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بي عشق دلم جز گرهي كور چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود

از دست تو در اين همه سرگرداني
تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

"قيصر امين پور"

دسته ها : ادبي
1390/10/24 19:35

سفر كردم به دنبال سر تو
سپر بودم براي دختر تو
چهل منزل كتك خوردم برادر
به جرم اين كه بودم خواهر تو

حسينم واحسين گفت و شنودم
زيارت نامه ام جسم كبودم
چه در زندان، چه در ويرانة شام
دعا مي خواندم و ياد تو بودم

براي هر بلا آماده بودم
چو كوهي روي پا استاده بودم
اگر قرآن نمي خواندي برايم
كنار نيزه ات جان داده بودم

دسته ها : اسمان دين من
1390/10/22 21:58

شب اول محرم

سينه زنت ارزوشه

با دستاي يه پير غلامت

پيرهن سياه بپوشه

تو كوچه ها با پرچمت

اميد به زندگي  مياد

دوباره بوي نذري از

روضه هاي خونگي مياد

سلام بر محرم

سلام بر بيرق و علم

سلام بر شعر محتشم

دسته ها : اسمان دین من
1390/9/5 20:53

ناگهان آيينه حيران شد، گمان كردم تويي 


ماه پشت ابر پنهان شد، گمان كردم تويي 


ردپايي تازه از پشت صنوبرها گذشت ... 


چشم آهوها هراسان شد، گمان كردم تويي 


اي نسيم بي‌قرار روزهاي عاشقي 


هر كجا زلفي پريشان شد، گمان كردم تويي 


سايه ي زلف كسي چون ابر بر دوزخ گذشت 


آتشي ديگر گلستان شد، گمان كردم تويي 


باد، پيراهن كشيد از دست گل‌ها ناگهان 


عطر نيلوفر فراوان شد، گمان كردم تويي 


چون گلي در باغ، پيراهن دريدم در غمت 


غنچه‌اي سر در گريبان شد، گمان كردم تويي 


كشته‌اي در پاي خود ديدي يقين كردي منم 


سايه‌اي بر خاك مهمان شد، گمان كردم تويي

 

(فاضل نظري)

 

دسته ها : یار مهربان
1390/8/26 22:47

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

 

دايم گل اين بستان شاداب نمي‌ماند

 درياب ضعيفان را در وقت توانايي

 

ديشب گله زلفش با باد همي‌كردم

گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي

 

صد باد صبا اين جا با سلسله مي‌رقصند

 اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي

 

مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد

كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي

 

يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم

رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي

 

ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي

نيست شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي

 

اي درد توام درمان در بستر ناكامي

 و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي

 

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمايي

 

فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست

كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي

 

 زين دايره مينا خونين جگرم مي ده

 تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

 

حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد

شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي

دسته ها : یار مهربان
1390/8/26 22:47

شيعيان خواب بس است برخيزيد

حجر ارباب بس است برخيزيد

 تابه كي دل به خسان بايد داد

دل به دست دگران بايد داد

يادمان رفته كه عهدي هم هست

يادمان رفته كه مهدي(عج) هم هست؟

يادمان رفته كه او پشت در است

يادمان رفته كه او منتظر است؟

تعجيل در فرجش صلوات

دسته ها : یار مهربان
1390/8/19 11:36

تو چراغ آفتابي ، گل آفتابگردان

 

نكند به ما نتابي ، گل آفتابگردان

 

گل آفتاب ما را ،لب كوه سر بريدند

 

نكند هنوز خوابي ،  گل آفتابگردان؟

 

نه گلي فقط كه نوري ، نه كه نور بوي باران

 

تو صداي پاي آبي ،گل آفتابگردان

 

نه گلي نه آفتابي ، من و اين هواي ابري 

 

نكند به ما نتابي ، گل آفتابگردان ؟

 

تو بتاب و گل بيفشان ، " سر آن ندارد امشب

 

كه بر آيد آفتابي " ، گل آفتابگردان....

 

 

سعيدبيابانكي



دسته ها : یار مهربان
1390/8/12 18:47


گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
 يامهدي.........
دسته ها : یار مهربان
1390/8/12 18:44

گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند / ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست....

دسته ها : اسمان دین من
1390/8/5 22:9

فنجان قهوه سرد شد،آقا نيامديد


يا اينكه من نديدمتان،يا نيامديد

 

يك ميزبا دوصندلي وچندكاج پير

 

يك جفت چشم منتظر...اما نيامديد

 

يك سال روزنامۀ هرروزو...هيچ گاه

 

در تيترهاي صفحۀ فردا نيامديد

 

بيهوده دلخوشم همۀ روزها گذشت

 

حتي غروب روز مبادا نيامديد

 

اينجا دلم فسيل شد اما كسي نديد

 

حتي شما براي تماشا نيامديد

 

حالا اگر به فرض كه دنيا دل من است

 

انگارهيچ وقت به دنيا نيامديد.

 

 

(كبري موسوي)

دسته ها : اسمان دین من
1390/8/5 22:8

دل افســــرده ام با غــم قــــرين  اســــت                  كه در فكر جواد العارفيـــــن اســــــت

چــرا غمگيــــن در اين عالــم   نبـاشــم                   پريشان قلب ختم المرسليـــــن اســــت

شــد از زهر جفــــا و كينــه  مسمـــــوم                   جهان از ماتمش با غم قــــرين اســـت

بــه هنگــام شبــاب ، از كـيـــد  دشمــن                  خزان ،  گلزار سلطان مبيـــــن اســـــت

ميـــان حــــجـــــره در بســـتــه  بــــراو                   زاهش ، لرزه بر عرش بريــن اســــت

غبار غـــم نشســتــــه بــــر رخ  مـــــاه                   گه قتل شـــه دنيــــــا و ديـــن اســــــت

لبــش عطشان و جانـش بر لبــــش  بود                  چنان جدش كه دريا افريــــــن اســـــت

هنــــوزم در تمــــام كــــون ،  قطــــــره                   بپا شور عـزا در شهر ديــــن  اســـــت

دسته ها : اسمان دین من
1390/8/5 14:47

 
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكي نمي شوند !
...

پس هر چه سخت تر و قالبي تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امكان بزرگتر شدنمان نيز كاهش مي يابد...




آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.


سنگ، پشت اولين مانع جدي مي ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا مي يابد.


در زندگي، معناي واقعي
سرسختي، استواري و مصمم بودن را،
در دل نرمي و گذشت بايد جستجو كرد.


گاهي لازم است كوتاه بيايي...

گاهي نميتوان بخشيد و گذشت...اما مي توان چشمان را بست
و عبور كرد

گاهي مجبور مي شوي ناديده بگيري...

گاهي نگاهت را به سمت ديگر بدوز كه نبيني....

ولي با آگاهي و شناخت

وآنگاه بخشيدن را خواهي آموخت
 

دسته ها : زندگی - ادبی - من و خودم
1390/8/3 19:51

اين دلم گاهي بيهوده بغض مي كند

گوشه كنارخاطره هايش

عكس خودم را مي بينم

بفهمي نفهمي دلم خيس مي شود

آرام گريه ام مي گيرد...
.
.
.
.
اينجا حياط خلوت ٍ دل من است...

دسته ها : ادبی
1390/8/1 12:7

مثل رؤيا

كامل اتّفاق نمي افتي

تا در قلب من

هميشه خاطره باشي !

مثل عطر تن يك گل

كه دست هيچ خزاني

به آن نمي رسد

مي ميرد امّا

خاطرات باغ را

هنوز مي بويد

دسته ها : ادبی
1390/8/1 12:6

آقا من نميتونم برات نظر بذارم و جوابت رو بدم

 لطف كن قالب وبت رو عوض كن

دسته ها : سلام نفس به....
1390/7/29 19:57

 

مثل ويرانه هاي تاريخي

ستون هاي عشق تو

در دلم بر جاست

نيمه  شب هاي باستاني

توريست هاي قلب من

اشك ها وُ لبخندهاست

"پرويز صادقي" 

دسته ها : ادبی
1390/7/16 23:58

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

 

دلمُ نذر تو كردم كه هنوز دل نگرونم

چي مي شد مثل كبوتر ، زير ايوونت بمونم

 

مث خواب بود مث رويا، مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها ، يه سكوت مهربون بود

 

پاي حوض نقره پوشت ، رو به گلدسته نشستم

دلمُ به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

 

نه سر گلايه كردن ، نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن ، نه توان دل بريدن

 

يه كليد كهنه چرخيد تو ي قفل سينه م انگار....

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

1390/7/16 23:28

خاتون شهر آينه هايي بزرگوار

زهراي شهر يثرب مايي بزرگوار

 

چشم ملك نديده دمي سايه ي تو را

ناموس بارگاه خدايي بزرگوار

 

اين قوم را به راه حقيقت كشانده اي

موساي بي عباوعصايي بزرگوار

 

بر شانه هاي باد،جحاز تو حمل شد

فرمانرواي ملك صبايي بزرگوار

 

گم كرده ايم كعبه ي حاجات و آمديم

نزد شما كه قبله نمايي بزرگوار

 

من گريه مي كنم كه نگاهي كني مرا

آري هميشه عقده گشايي بزرگوار

 

باران رحمت ازلي سهم مان شده

بي شك دليل فيض شمايي بزرگوار

 

بانوي مهربان كدامين قبيله اي ؟

امشب بگو كه اهل كجايي بزرگوار

 

خلقت شبيه پير كريم عشيره است

الحق ز نسل شير خدايي بزرگوار

 

فهميدم از شلوغي صحن و سراي تان

هر لحظه مامن فقرايي بزرگوار

 

فرقي نمي كند چقدر نذر مي كنند!؟

باب المراد شاه و گدايي بزرگوار

 

اينجا مريض ها همگي خضر مي شوند

سرچشمه ي حيات و بقايي بزرگوار

 

از لحن گريه كردن زوار واضح است

در قم،بقيع اهل بكايي بزرگوار

 

يادت نمي رود چه قراري گذاشتيم؟

محشر دم بهشت بيايي بزرگوار

دسته ها : اسمان دین من
1390/7/6 22:11

رفتي و نقش روي تو بر  لوح ديده  مانــد

رفتي و داغ تو به دل غم  كـشــيــده  مانـد

چون  خــم  شدم  پاي  تو بوسم  پي وداع

رفتي و قامت من  غمگيــن  خميده  مـانــد

در اين سفر كه نيمه  ره از من جدا  شدي

بار غمت  بدوش  دل  داغــديــده   مــانــد

آغوش من تهي  شــد و  خــار  جــدائـيـت

در چشم  انتظار  من اي  گل  خليده  مانـد

تا  كي  شب  فــراق  سـيـاهـت رسد بروز

چشمم به جلوه گاه  سحرتا سپيــده   مــانـد

بس روز و شب كه گشتم  و آخر نجُستمت

باز ين دلم  شكسته  و در خون طپيده ماند

از شوق توست  كــز  بــدن  نــاتــوان من

جانــم  برون  نيامد  و بــر لب رسيده ماند

شد زرد چهره ي من و خشكيد اشك چشم

گلهاي انتظار  من  آخــر  نچيـــده    مــاند

بس گريه  كردم  و اثري  درعــدو  نكرد

بس  ناز كودكانۀ من  نــاخـــريــــده  مانـد

كو  دست  مهر تو كه  نــوازش كند مـــرا

خارم  بپاي  و اشك برويــم چكيده  مانــد

گنج  وصال تو  چــو به  ويـــرانــه يافتـم

تنها  در اين  مكان  دل  نا آرميــده   مانـد

در گوشۀ     خرابه  چو  ميرفت جان من

داغت  نرفت  از دل  و اشكم بديده   ماند

بر  چهره ام  نشانـۀ  رفــــتار  دشـمـنـــان

جاي  كبود  سيلي و  رنگ  پريـــده  مـاند

هر  لاله اي  دريد((حسانا))   ز خاك  او

پيوسته داغـــدار و گريبــان  دريده  مانــد

دسته ها : اسمان دین من
1390/7/2 12:1


از حســاب و كتــاب بازار عشق

هيچ گاه ســر در نيــاوردم !

نمي دانم چگونه مي شود... كه

هر بــار تو بي دليل تــركم مي كني ،

آخــرش من بدهكــارت مي شوم !!؟


_____________________

ميــلاد تهــراني

دسته ها : ادبی
1390/6/30 23:27

نامه هايم را براي پاره كردن نوشته ام

ميتواني بسوزاني شان !

حرف هايم را بي دل...يل گفته ام

مي تواني فراموششان كني !

ولي ...

عشقم را از صميم قلبم بخشيده ام

نمي تواني دوستم نداشته باشي !!!


__________________

ميــلاد تهــراني
دسته ها : ادبی
1390/6/30 23:26

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

دسته ها : یار مهربان
1390/6/30 19:5

 

يوسف اي گم شده در بي سرو ساماني ها
اين غزل خواني ها٬ معركه گرداني ها
سر بازار شلوغ است تو تنها ماندي
همه جمعند چه شهري چه بياباني ها
چيزي از سوره ي يوسف به عزيزي نرسيد
بس كه درحق تو كردند مسلماني ها
همه در دست ترنجي و از اين مي رنجي
كه به نام تو گرفتند چه مهماني ها
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
خوش به حال تو و نيمه شب زنداني ها
خواب ديدم كه زليخايم و عاشق شده ام
اي كه تعبير تو پايان پريشاني ها
عشق را عاقبت كار پشيماني نيست
اين چه عشقيست كه آورده پشيماني ها ؟
اين چه شمعيست كه عالم همه پروانه ي اوست؟
اين چه پروانه كه كرده ست پر افشاني ها؟
يوسف گم شده دنباله ي اين قصه كجاست؟
بشنو از ني كه غريبند نيستاني ها
بوي پيراهن خونين كسي مي آيد
اين خبر را برسانيد به كنعاني ها
1390/6/30 19:1

هرچه من " دل" مي دادم ..
تو ، مي بريدي
" دل " ها خوب بـُر خورده بود اگر ...زير و رو نمي كشيدي.....

دسته ها : من و خودم - ادبي
1390/6/22 1:22

تو كجايي سهراب !؟
آب را گل كردند، چشم ها را بستند و چه با دل كردند
واي سهراب كجايي آخر !؟
زخم ها بر دل عاشق كردند، خون بر چشم شقايق كردند
... تو كجايي سهراب؟

دسته ها : ادبی
1390/6/22 1:18

 

نشاني از تو ندارم اما

نشاني ام را براي تو مي نويسم

درعصرهاي انتظار
...
به حوالي بي كسي قدم بگذار

خيابان غربت را پيدا كن و

وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو

كلبه ي غريبي ام را پيدا كن

كنار بيد مجنون خزان زده

و كنارمرداب آرزوهاي رنگي ام

دركلبه را باز كن و

به سراغ بغض خيس پنجره برو

حرير غمش را كنار بزن

مرا مي يابي

دسته ها : ادبي
1390/6/22 1:17

عجيب نيست كه يادت
از خودت
با معرفت تر است
تو رفتي
اما او هنوز
در گوشه تنهاي ام مرا غافلگير مي كند ...

دسته ها : ادبی - من و خودم
1390/6/22 1:16

 آن قدر گم شدي

تا چون درخت

                  هر كه صدايش

                  سبز و بلند بود

                  خاموش و ناپديد شد

از بس نيامدي

تا " انتظار"

در چشم هاي من

در گيسوان هر چه به جز تو

                            -سپيد شد...

                                                      "سعيد بيابانكي"

 

دسته ها :
1390/5/20 23:59

خدا كند كه بهار رسيدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

 

چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز

 به اين اميد كه دستم به دامنش برسد

 

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ

كه آن انارترين روز چيدنش برسد

 

چه سالها كه درين دشت ، خوشه چين ماندم

كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد

 

بر اين مشام و بر اين جان چه ميشود يارب!

نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد

 

 

خداي من دل چشم انتظار من تا چند

به دور دست فلك بانگ شيونش برسد؟

 

چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن؟

خدا كند كه از آن دور توسنش برسد

"سعيد بيابانكي"

 

دسته ها :
1390/5/20 23:56