خارج از تبيان
 
 
 
 
 
دوستام
 
 
 
 
 
آرشیو
 
 
 
 
 
آمار وبلاگ
 
 
تعداد بازدید : 2049
 
تعداد نوشته ها : 17
 
تعداد نظرات : 137
 
 
 
 
Rss
 
 
 
 
 
طراح قالب
 
موسسه تبیان
 
 
 
 
اگر كوسه ها آدم بودند...
 

 

دختر کوچولوی صاحبخانه ازآقای "کی " پرسید:اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه هاآدم بود ند توی دریا برای ماهیهاجعبه های محکمی میساختند همه جور خوراکی  توی ان میگذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای انکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به انها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میداد ند که چطور به کوسه ها معتقد باشند وچه جوری خود را برای یک اینده زیبا مهیا کنند اینده یی که فقط از راه  اطاعت به دست میایید

 اگر کوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در ان ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند همراه نمایش اهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می ا موخت

 "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"(برتولد برشت)

 

دسته : زندگی - داستانک
تاریخ : يکشنبه 15/9/1388-21:43
 
 
 
 
جمعه
 

برای او که جمعه ها را به نام خود سند زده

 

 

 

                 ***************   

 

جمعه همه جا تعطیل است

 

 

               جز چشمه ی وضو

 

                             خانه ی عشق

 

                     چشمان من

 

 

                       و تماشای ناگریز تو

 

****************************** 

بر گرفته از کتاب...رایانه های بهشتی

 

شاعر...مهدی مرتضوی

 

 
دسته : زندگی - اشعار
تاریخ : جمعه 3/7/1388-13:37
 
 
 
 
گربه !!
 

گربه ای  عاشق زیبایی انسان شده بود

آنقدر عاشق و بی دل که پریشان شده بود!

 

عشق انسان و دل گربه ی کوچک ؟ باری...

کار سختی است ولی  سخت هم آسان شده بود

 

گربه ی عاشق و دل باخته در شهر غریب

کنج  ویرانه ی یک باغچه  مهمان شده بود

 

عشق این گربه پر از پاکی و بی باکی بود

آنچنان بود که سر لوحه ی شیران شده بود!

 

عشق اگر بود   تهیدستی  انسان هم   بود

و ازاین روی غم گربه دو چندان شده بود

 

با خودش می گفت:این شهر چرا گرسنه است؟

- پاسخ پرسش او سفره ی بی نان شده بود!

 

هرچه می رفت  نگاهش به نبودن می خورد

چشمش انگار که بن بست خیابان شده بود

 

گربه از فرط هوا خواهی انسان نا چار 

سخت سر گشته ی صحرا و بیابان شده بود

 

تا که  یک روز به دنبال  دویدن  یک عمر

کوچه ی عشق برایش خط پایان  شده بود

 

 

گربه ی بی خبر از سرعت و ساعت ناگاه

زیر ماشین زمان رفته و  داغان شده بود!

 

 

همه دیدند که  در کوچه ی تاریخ  آن روز

گربه ی گم شده ای نقشه ی ایران شده بود !!

 

 علیرضا سپاهی لائین  

دسته : اشعار
تاریخ : يکشنبه 15/6/1388-16:6
 
 
 
 
داماد بيل گيتس و اهميت پولدار بودن!
 

سلام

یک داستانی هست در رابطه با فردی که با کلک داماد بیل گیتس ثروتمند شد!

البته پدر اون فرد مسبب این امر خیره!

 نمی دونم نویسنده اش کیه فقط بدونید که واقعی نیستااااا

 

 

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی!

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است!

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است. smileys 

  پدر به نزد بیل گیتس می رود

 

 

 

*************

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم!

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است!

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

 

**************

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود!

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

 

 و معامله به این ترتیب انجام می شود!

 

-----------------

 

تاریخ : جمعه 23/5/1388-15:5
 
 
 
 
یک سایه مچاله
 

                                                          سلام

هیییی مردادم اومد . . .

                                این تابستونم عجب زود می گذره ها!  

                              تا می خوای به خودت بجنبی می بینی نصفش رفته!

                                

                                          کفر آدم در میاد . . .

                                                 هوووووف

چی میشد سال دو قسمت میشد . . . شیش ماه درس و تحصیل و تلاش

                    شیش ماهم تفریح و راحتی و {کلاس خصوصی!}  

              به به می بینم که رودخونه کوچولو هم بالاخره راضی به بازی شبه

                  مشاعره! شدن خسته نباشید می گم . . smileys

ولی کارتون جالب بود   . . . به انتظار ما می ارزید.

حالا چرا به فکر خودم نرسیده بود؟؟

هووووم . . .

                 

قی می کنم تمام مرا توی دفترم

می خواهم از تمام تو بالا بیاورم

امروز بچه های محل گفته اند از

                                                 دیوانه ای که زنده شده باز در سرم

من دختر بدی ست که هی گریه می شود

خیس است مثل بچه گی ام باز بسترم!

من دختر بدی ست[پدر داد می زند]

زل می زنم به آینه عکسی دروغ تر

هی جیغ می کشم به من خنده آورم

مثل عقاب خسته از اوج ریخته

از ارتفاع مضحک هیچُم نمی پرم

حالا شبیه کوکب همسایه می شوم

هر روز عصر در صفِ نان داغ می خرم

هر شب کنار نعش خودم خواب می روم

در گیجی عبوس خودم غلت می خورم

در "صیغه"ی جدید خودش "صرف" می شود

شبها میان خیسی یک عشق همسرم

دارد کنارِ این تلفن/ قطع می شود

یک تیغ نصفه... لرزش دستان لاغرم...

از پشت گوشی تلفن زور می زند

مادر ولم نکرده در این بیت آخرم

دنیا می آورد وسط هیچ های خود

یک سایه مچاله ی ترسو  که در سرم....

                                                    دکتر طاهره کوپالی
 
تاریخ : جمعه 2/5/1388-16:59
 
 
 
 
زندان- ايران- احتياط!
 

سلام

داشتم شعر می خوندم به این سه تا برخوردم.

خوشم اومد...خیییییلی!!

گفتم برا شما هم بذارم شاید خوشتون بیاد!

 

پیامک جدیدپیامک جدید

 

 

زندان

قفس

با هزار دریچه ی کوچک باز

و در روشنایی شناور

برای پرنده ی مغموم

باز

بسته است‌!

 

ایران

بر سینه ی تندیس سنگی ایران نیاکان

حک شده است:

نه غرب زدگی

نه عرب زدگی!

 

   احتیاط!

                                              روی سینه ام نوشته است:

                                                «محتوی شکستنی ست 

                                                          احتیاط!»  smileys

                                                   مهدی مرتضوی

 

تاریخ : جمعه 19/4/1388-13:42
 
 
 
 
خاطره ای در درونم است
 

سلام

اینجانب به وسیله ی یکی از دوستان عزیزم در خارج از نت به یک بازی بسیااااااااار بسیااااااار جالب دعوت شدم!

اما تصمیم گرفتم این بازی رو به وبلاگ و دوستان نتی ام بکشونم!

این بازی به این صورته که یک نفر یک شعری رو از اول تا آخرش می نویسه بعد نفر بعدی باید آخرین حرف ِآخرین مصرع اون شعرو بگیره و شعری رو کنه که حرف اول ِ مصرع اولش با حرف آخر ِ مصرع آخر اون شعره یکی باشه! 

 مثل مشاعره می مونه با این تفاوت که به جای یک بیت یک شعر کامل می نویسیم!!

 

شعرم حتما نباید از خودمون باشه!!

 

اما شعری که من برای بازی انتخاب کردم ، اینه:

«خاطره ای در درونم است»

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی

سرستیز با آن ندارم ، توانش را نیز

برایم شادی است و اندوه

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آنرا خواهد دید

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از او بگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی...

آنا آخماتووا

من هم به رسم این بازی جالب ، این دوستانم رو دعوت می کنم(حداکثر دو تا !):

1.سمیرا جونم به تلافی شعری که ازش دزدیده بودم!:

 http://panah214.blogfa.com/

2.روخونه کوچولو که مجبور بشه آپ کنه!:

http://tebyan.net/Weblog/smallriver/index.aspx

همین الآن بهم خبر رسید که حداکثر سه تا می تونم دعوت کنم نه دو تا! پــــــس:

3. مهراوه ی عزیزم که خیلی دلم می خواست همون موقع دعوتش کنم!:

                                      http://mehraaaaveh.blogfa.com/
 
تاریخ : يکشنبه 31/3/1388-15:31
 
 
 
 
و شروع تابستاني شيرين
 

*::به نام خداوند بهاران::*

 

سلاااااااااااام

این اولین سلام من بعد از آزادی از بند شیرین درس و مدرسست!!!

آخییییییییییش راحت شدیمالبته زیاد هم راحت نشدم چون کارناممو باید با کامیون بیارمش خونه و واویلااااا!

ولی به هر حال .... می تونیم بشینم به قول قولان پشت پی سی و یه نفس راحت آپ کنم!

********

 راستی ! شما در چه حالی هستین دوستان؟

چقدر دلم تنگ شده بود  ولی به خاطر اینکه بعد از عید به صورت نفسگیری  امتحان داشتیم   نتونستم بیام نت و واسه دوباره دیدن  (اینترنتی تون) لحظه شماری می کردم واقعا!

********

دو مرد از پشت میله های زندان به بیرون نگریستند

 

 یکی گل و لای روی زمین را دید

 

 دیگری ستارگان را مشاهده کرد!

 

 

تاریخ : چهارشنبه 20/3/1388-16:30
 
 
 
 
سال نو در گوشه اي منتظر توست عزيز
 

*::به نام خدا::*

سلام

 

دوستان گلم

بهار داره میاد فکری به حالش کردین؟

خونه تکونی ... نوسازی ...و از همه مهم تر خودسازی چه طور؟

به سال گذشته یه نیگا بندازین!

ببینین چقدر زود رفت!

چقدر ساده گذشت!

********

تلخ و شیرین هر چه  که بود گذشت ...

آب  او را بردش ...

با یک حرکت ساده به طول سیصد و شصت و حدود پنج روز!

تا بروزی که چنین عیدی شود

سالی نو

از برای جوششی تازه

بهاری شاد و خرم

و تکانی که سر از رو نشناسد

این چنین تازه شدی ؟

یا که باز هم این بهاری بیخود است؟

روزهای عمر همه از بر مال توست

پس بسازش ... عمری شاد را

پر ز شور و همدلی

چشم ها را باز کن

سالی دگر از راهی دراز و پٌرزسازش تا رسید،

قدرش بدان

سمیرا حسن جان زاده

***********

پیشاپیش سال نو مبارک

امیدوارم سالی ممو از شادی و خوشی و خرمی در پیش رو داشته باشید

87 که گذشت 88 رو دریابید لطفا!

سال نو در گوشه ای منتظر توست عزیز

مچکرم

 

تاریخ : سه شنبه 27/12/1387-16:57
 
 
 
 
*به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد*
 

*::به نام خدا::*

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

**فروغ فرخزاد**
دسته : زندگی - اشعار
تاریخ : سه شنبه 27/12/1387-16:7
 
 
 
  • تعداد رکورد ها : 17