.
مادر، تو كتاب نامكتوب مرارت هايي، تو ديوان محبت هايي، تو ناب ترين واژه شعر خلوصي؛ تو بلندترين داستانِ حماسيِ ايثاري. اي قصيده بلند عشق؛ اي عاشقانه ترين غزل؛ اي مثنوي رنج ها؛ تو بيت الغزل از خودگذشتگي هستي؛ تو قافيه احساس قلب مني؛ تو منظومه بلند فض
يكي از دوستان صميمي ام در تعطيلات پيش من آمد و چند روزي را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموريت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.اين روزها، از صبح تا شب مشغول كار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.دوستم با دي
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره هاي زيبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فكر مي كنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»زن گ
شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرك، در حاليكه پاهاي برهنهاش را روي برف چابهجا ميكرد تا شايد سرماي برفهاي كف پيادهرو كمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه
دختري بود نابيناكه از خودش تنفر داشتكه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يكنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس تو خواهم شد »***و چنين شد كه آمد آن روزيكه
حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است كه به هم نرسيده بودندو يكي از اشعار آنها در وصف هم به قرار زير است : شعر زيباي حميد مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو دي