صفحه ها
دسته
دوستان دهكده رويايي
نظر درباره ی دهکده رویایی
خدمات دهکده رویایی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 54836
تعداد نوشته ها : 334
تعداد نظرات : 369
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

پدر اي چراغ خونه! مرد دريا، مرد بارون

با تو زندگي يه باغه، بي تو سرده مثل زندون

هر چي دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگيري، دستامو مي افتم از پا

دسته ها :
بیست و پنجم 3 1390 11:37
. مادر، تو كتاب نامكتوب مرارت هايي، تو ديوان محبت هايي، تو ناب ترين واژه شعر خلوصي؛ تو بلندترين داستانِ حماسيِ ايثاري. اي قصيده بلند عشق؛ اي عاشقانه ترين غزل؛ اي مثنوي رنج ها؛ تو بيت الغزل از خودگذشتگي هستي؛ تو قافيه احساس قلب مني؛ تو منظومه بلند فض
دسته ها : پیام....
دوم 3 1390 11:31
تماشايـي تريـن تصويـر دنيـا مـي شوي گاهــــــــي دلم مي پاشد از هم بس كه زيبا مي شوي گاهي                 حضـور گـاه گـاهت بازي خورشــيد با ابــــــــــر استكه پنهان مي شوي گا
بیست و ششم 2 1390 11:46
يكي از دوستان صميمي ام در تعطيلات پيش من آمد و چند روزي را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموريت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.اين روزها، از صبح تا شب مشغول كار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.دوستم با دي
چهارم 2 1390 14:1
  زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره هاي زيبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فكر مي كنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»زن گ
چهارم 2 1390 13:53
مرد وزن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند . آن ها عاشقانه يك ديگر را دوست داشتند.   زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من مي ترسم مرد جوان : نه .    اين جوري خيلي بهتره   زن جوان : خواهش مي كنم . من خيلي مي ترسم  
سیم 1 1390 16:21
شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي. پسرك، در حالي‌كه پاهاي برهنه‌اش را روي برف چابه‌جا مي‌كرد تا شايد سرماي برف‌هاي كف پياده‌رو كم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه
سیم 1 1390 15:53

بیست و هشتم 1 1390 11:8
دختري بود نابيناكه از خودش تنفر داشتكه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يكنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس تو خواهم شد »***و چنين شد كه آمد آن روزيكه
بیست و هشتم 1 1390 10:21
حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است كه به هم نرسيده بودندو يكي از اشعار آنها در وصف هم به قرار زير است :  شعر زيباي حميد مصدق تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو دي
بیست و هفتم 1 1390 10:24