صفحه ها
دسته
به نام یکتا کاتب عشق
لینک دوستان
دست نوشته های من ...
پندار سبز...
وبلاگ من در بلاگفا...

میانبر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 126092
تعداد نوشته ها : 495
تعداد نظرات : 373
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
لحظه ي آخري كه مي خواستيم خداحافظي كنيم دستام لرزيد چشمام خيس شد لبام لرزيد و تو چشمات نگاه كردم تا بتونم هر وقت دلم برات تنگ شد اون نگاه مهربونو يادم بيارم. تو چشات نگاه كردمو با لباي لرزون گفتم خداحافظ تو دستامو گرفتي و فشار دادي و گفتي زود برميگردم!انگار فهميده بودم داري سرم كلاه ميزاري... فهميدم داري ميري گفتي : منتظرم باش... برميگردم من فقط تو چشات نگاه ميكردم و گريه ميكردم تا اينكه روي گونه هام كه پر از اشك شده بودو پاك كردي و گفتي: نرفته اينجوري گريه ميكني برم چه جوري گريه ميكني؟ بعد دو تامون با اون چشاي گريون زديم زير خنده بعد تو گفتي: به عزيزترين كسم كه تو باشي برميگردم اما نميدونستم كه بايد امروز با سنگي كه زيرش تويي حرف بزنم يادم مياد لحظه آخر گفتي: هميشه پيشتم گفتم: تا نياي نميخوابم گفتي:بخواب كه اگرم بيام تو خوابت ميام گفتي و گفتي تا من گفتم: كجا ميري؟؟؟ گفتي:يه جايي كه كسي نباشه كه نخواد ما بهم برسيم گفتم: اينجوري كه فقط تو ميري!!! گفتي: تو هم مياي... همه ميان گفتم: اونجا كجاست؟ گفتي: وايسا خودت ميفهمي اما حالا كه فهميدم ميخوام گريه كنم... حالا حتي تو خوابم هم نمياي هر لحظه دارم روزشماري ميكنم تا اون روز برسه و منم بيام پيشه تو تو آسمونا!!!
دسته ها :
سه شنبه بیست و چهارم 3 1390

سلام به همه ی دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه !!! شرمنده که جواب نظرات و لینکاتونو نمیدم. من خیلی وقته که دیگه نت نمیام نمیدونم شاید به خاطر سختی و مشکلاتو دردا و غم ها تو زندگیمه نمیدونم باید چی کار کنم تنها کارم شده یه گوشه نشستن غصه خوردن فکر میکنم همتون در مورد عشق بدونین....... دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم تا سرتونو به درد نیارم................ فعلا بای

----------------------------------------------------------------

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

دسته ها : عاشقانه
جمعه هفدهم 2 1389

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

 

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

 

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

  
دسته ها : عاشقانه
چهارشنبه ششم 3 1388

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

 

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها تنها به جرم این که

 

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

 

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

 

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

 

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 
دسته ها : عاشقانه
چهارشنبه ششم 3 1388
 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

  

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

  

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

  

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ... خوشا بر من

  

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

  

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

  

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

  

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

  

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

  

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

  

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

  

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

  

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

  

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

 

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب 
دسته ها : عاشقانه
چهارشنبه ششم 3 1388

سلام سلام سلام

به همه بروبچ

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

شرمنده یه مدت نبودم به این دلیل که با مشکلاتم کنار بیام 

و همچنین بیشتر به درسم برسم

اما ازتابستان شاید دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم 

همتونو دوست دارم

بای


  کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من

کشیده است برایم خط و نشان بر لب

بهار رد شد و نا کام ماندم از گلزار

لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب... 

 

دسته ها : عاشقانه
چهارشنبه ششم 3 1388

 مباش در پی کتمان.. که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و

 هنوزخیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست...

دسته ها : عاشقانه
چهارشنبه ششم 3 1388

ازدواج با شاهزاده ی شهر

ازدواج های رنگی

شاهزاده

روزی روز گاری وقتی دختری به سن بیست سالگی می رسید ، همه می گفتند : دختر که رسید به بیست ...

و وقتی به اصطلاح پشت لب پسر ها سبز می شد ، پدر و مادر ها به دنبال دختری مناسب می گشتند تا عروس خانه شان شود .

با اینکه تمام مراجع ذی صلاح از پائین آمدن سن بلوغ می گویند اما روز به روز دیرتر ازدواج کردن از کلاس بیشتری بر خوردار است و معلوم نیست در این فاصله ی زمانی جوان چه باید بکند.

بعد دنیا  پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت اما روزهای گذشته بر نگشت و روز به روز بر سن ازدواج دختر ها و پسر ها اضافه شد تا جایی که امروزه در بعضی خانواده ها دختری در سن 20 سالگی ازدواج کند ، اطرافیان باتاسف از عجله و ناپختگی در تصمیم می گویند . با اینکه تمام مراجع ذی صلاح از پائین آمدن سن بلوغ می گویند اما روز به روز دیرتر ازدواج کردن از کلاس بیشتری بر خوردار است و معلوم نیست در این فاصله ی زمانی جوان چه باید بکند. تقوی پیشه کند ،

خود را به اموری چون ورزش وکار وغیره آنقدر مشغول کند که دیگر توانی برای فکر کردن به ازدواج نماند و یا دل به در یا بزند و از هر راهی که می تواند نیازش را رفع کند.

 

ازدواج مهارت می خواهد

 

 

البته به طور قطع ازدواج در سنین خیلی پائین اشتباه محض است . و خیلی اوقات فرد تحت تاثیر احساسات دوران نوجوانی قرار می گیرد و یا ممکن است نتواند در مقابل مصلحت اندیشی خطای بزرگ تر ها ایستادگی منطقی کند و فرد برای ازدواج باید به بلوغ فکری، عاطفی، اجتماعی و روانی رسیده باشداما این یک واقعیت است که با گذر زمان و شکل گیری کامل شخصیت فرد انطباق و انعطاف کم تری با محیط و افراد پیرامون خود دارد.

 

 

 

 

 

پدیده ی بالا رفتن سن ازدواج مسئله ای است که نمی توان به آسانی از کنار آن گذشت به خصوص وقتی این مشکل دختران را نیز در گیر کند زیرا دیر ازدواج کردن مساوی است با دیر تر مادر شدن و باتوجه به اینکه خانم ها تا یک سنی توان بارداری دارند و بعد از آن سن در صورت بارداری ، ریسک به دنیا آوردن فرزند معلول بیشتر است ، پس این موضوع در دختر ها جدی تر است.

 

اما جدا از اینکه هر زمان مقتضیات خاص خود را دارد و به طور حتم نسل فعلی به طور طبیعی نسبت به نسل گذشته میانگین سن ازدواج بالاتری خواهند داشت اما نقش خانواده ها در این موضوع  بسیار مهم است.

زمان که فرزندی به دنیا می آید مجمو عه ای از وظایف متوجه زن و شوهر دیروز و پدر و مادر امروز می شود.از گذاشتن نام نیکو شروع می شود تا رسیدگی به بهداشت و تغذیه ی مناسب به منظور داشتن رشدی مطلوب ، آموختن کلمه به کلمه تا یاد گرفتن زبان زیبای مادری و مهم تر از آن آموختن زیبا سخن گفتن تا یاد دادن راه و رسم  درست زندگی کردن ادامه می یابد.

 

ازدواج

 

 

انتظار برای آمدن خواستگار ایده آل (کسی که تمام امکانات را به بهترین نحو داشته باشد ) و رویایی فکر کردن و در انتظار شاهزاده ای با اسب سفید بودن ، یکی از دلایل عدم ازدواج به موقع است.

 

 

 

 

 

راه و رسم زندگی درست که هر کس نخست در خانه می آموزد شامل تمام آن چیزهایی است که باید آموخت تا سالم زندگی کرد. آموزش مسائل دینی ، اخلاقی ، مناسبات فرهنگی هر کشور و مهم ترین آن ها نقش های جنسیتی .

هر فرزندی بسته به دختر و پسر بودن باید نقش جنسیتی اش را در خانواده بیاموزد و این آموزش از همان کودکی شروع می شود . در چنین صورتی مسائل خاص سن بلوغ هم در خانواده البته با حفظ حرمت ها قابل عنوان کردن است.

بهترین راه سلامت ماندن فرزندان ،ازدواج به موقع آن هاست . انتخابی با چشمانی باز ، منطقی و علاقه مندی که بتوانند هم نیازهای غیر قابل انکارشان را به موقع رفع کنند و هم از مصاحبت با همراهی رفیق لذت ببرند.

پدر و مادر موظف اند به دخترشان علاوه بر آموزش ریاضی و زبان و... مسائلی را که درآینده به عنوان یک همسر با آن سر و کار دارند آموزش دهند تا در سن مناسب ، آماده ی پذیرش نقش همسری باشد در مورد پسرها نیز چنین است. 

اینکه ما به بهانه ی پرت شدن حواس و دریده شدن پرده ی حیا و هر چیز دیگر ،هیچ اطلاعاتی به فرزندمان در باره ی نقشی که باید در آینده به خوبی ایفا کند ، ندهیم ، خود به خود باعث این می شود که در سن مناسب انتخاب هنوز آمادگی پذیرش نقش جدید را ندارند.

بهترین راه سلامت ماندن فرزندان ،ازدواج به موقع آن هاست . انتخابی با چشمانی باز ، منطقی و علاقه مندی که بتوانند هم نیازهای غیر قابل انکارشان را به موقع رفع کنند و هم از مصاحبت با همراهی رفیق لذت ببرند.

در این راه به آن ها کمک کنید .

 

دسته ها : عاشقانه
پنج شنبه ششم 1 1388

 برای این که بفهمید روحیه شما، به عنوان یک مرد یا زن چگونه است

 به این  صفحه مراجعه کنید

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=6737

دسته ها : تست روانشناسی
پنج شنبه ششم 1 1388

آنها از عزرائیل امان نامه دارند!  

مواظب باش نیفتی !!!!!!!!

 

فقط تصورش را بکنید که 12ساعت زیر آوار بمانید و ندانید که نجات پیدا می‌کنید یا نه؛ 12ساعت پشت انبوهی از سنگ و خاک بمانید و نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش.

 

12ساعت فقط به روبه‌رویتان نگاه کنید تا شاید باریکه نوری از میان سنگ و خاک بتابد و امیدتان را دوباره زنده کند. نه، اشتباه نکنید، حرف از زلزله نیست؛ صحبت از 9 کارگر تونل آزادراه زنجان - تبریز است که تا ساعت 5:30 بعدازظهر سوم تیر، بی‌‌خبر از همه جا داشتند کار می‌کردند که یک دفعه تونل ریزش کرد و 12ساعت ملتهب را پشت آن دیوارهای خاکی پشت سر گذاشتند و خدا را شکر این دفعه زنده بیرون‌ آمدند.

 

کارگران این تونل تنها نیستند، خیلی‌های دیگر هم شغل‌هایی دارند که با «خطر» همسایه است. بعضی‌ها از سر ناچاری این شغل‌ها را انتخاب کرده‌اند و از شرایطشان راضی نیستند.

 

ولی بعضی‌ها سرشان درد می‌کند برای چنین کارهای پرخطری، اصلا کیف می‌کنند که روی هوا و روی زمین و زیرزمین با «خطر» همکار باشند. قصد داریم در چند مقاله به سراغ بعضی از آنها برویم :

 

زنده‌ماندن در ارتفاع 435 متری

 

از پایین که به آن بالا نگاه می‌کنی شعاع نور خورشید، مستقیم می‌خورد توی چشمت. نوک برج را اگر بخواهی از اینجا و در پایین‌‌ترین نقطه آن ببینی، باید سرت را تا آنجا که ممکن است بالا بگیری؛ آن‌قدر بالا که از همین پایین هم احساس می‌کنی سرت دارد گیج می‌‌رود.

 

اصلا این ویژگی ارتفاع و بلندی است. اسمش که می‌آید، ناخودآگاه کف پایت تیر می‌کشد، دلت هری می‌ریزد پایین و سرت گیج می‌رود.حالا تصور کن‌ آن بالا، در بلندترین نقطه یک برج 435 متری، چند تا جوان هم‌سن و سال خودت، جانشان را می‌گذارند کف دستشان و روزی 12 ساعت کار می‌کنند.

 

برای خیلی‌هایمان نگاه کردن از پنجره طبقه دهم یک آپارتمان به پایین، شاید سخت‌ترین کار دنیا باشد. خیلی‌ها هم وقتی بخواهند از بزرگ‌ترین هیجان زندگی‌شان بگویند، ایستادن روی لبه بام مجتمع مسکونی چند طبقه‌شان را مثال می‌زنند.

 

 اینجا و در برج میلاد، چند نفری هستند که دارند دلهره‌آورترین شغل‌های دنیا را تجربه می‌کنند. درست است که محل کارشان یکی از ایمن‌ترین و حفاظت شده‌ترین کارگاه‌های خاورمیانه است اما بالاخره کار کردن توی این ارتفاع و رودررویی مستقیم با انواع و اقسام خطرها هم حال و هوای خودش را دارد.

 

کار کردن در یکی از بلندترین ساخته‌های دست بشر، شاید برای ما سخت‌ترین کار دنیا باشد. اما برای «صلاح» و دوستانش، عادی‌‌ترین کار دنیاست.برای رسیدن به محل کار صلاح، باید سوار «آلیماک» شویم؛ اتاقکی شبیه آسانسور که کارگران و مهندسان برج را جابه‌جا می‌کند. اینجا تراز 288 در طبقه نهم برج میلاد است (یعنی در ارتفاع 288 متری)؛ جایی که صلاح سلطانی ـ جوان 27 ساله و ریزنقش سقزی ـ کار می‌کند.

 

او حالا 6 سالی می‌شود که نانش را از نوک برج به خانه می‌برد. متاهل است و چند روزی می‌شود که پدر شده.

 

صلاح، عضو گروه 6 نفره «کار در ارتفاع» برج است؛ گروهی که روز و شب‌شان میان زمین و آسمان می‌گذرد و تفریحشان آویزان شدن از یک طناب و کار کردن روی سازه‌های برج است. همه‌شان هم کرد هستند و بچه سقز، دیوان‌دره و کرمانشاه.

 

از لحاف‌دوزی تا برج‌دوزی

 

 

اولین کارم لحاف‌دوزی بود. پدرم مغازه لحاف‌دوزی داشت و من را هم با خودش می‌برد مغازه تا لحاف و تشک مردم را بدوزم. کارم را دوست نداشتم اما بابام مجبورم کرده بود بروم ور دستش کار کنم. بالاخره با هر زحمتی بود لحاف‌دوزی را ول کردم و آمدم تهران دنبال کار.

 

 

صلاح چند سالی را هم در یک آهنگری در تهران می‌گذراند و دوباره کار را رها می‌کند و در جست‌وجوی شغل جدید، گوشه گوشه تهران را زیر پا می‌گذارد تا بالاخره از دوخت و دوز لحاف‌های مردم با نخ و سوزن، به دوخت و دوز برج میلاد با پیچ و مهره می‌رسد؛ «آمدنم به اینجا خیلی اتفاقی بود.

 

یک روز که داشتم دنبال کار می‌گشتم، کنار اتوبان همت، یکدفعه به سرم زد که بیایم اینجا. اول گفتند تو خیلی کوچکی و هیکلت مناسب کار ما نیست اما بعد از 3 ـ 2 ماه، کارم را که دیدند قانع شدند برایشان کار کنم.

 

صلاح از همان اول کار ساخت برج، اینجا بوده؛ «استیج (Stage) یک که آمد بالا، زیر پایمان خالی بود. سازه را تازه داشتند می‌ساختند. کارمان این بود که روی تیرآهن‌ها برویم و وسط زمین و آسمان آهنگری و نصابی کنیم.

 

الان هم دارم روی دکل و آنتن برج کار می‌کنم. انتهای دکل خیلی تنگ است و فقط 60 سانتی‌متر عرض دارد؛ یعنی به اندازه یک آدم خیلی لاغر و تقریبا اینجا فقط من 56 کیلویی می‌توانم بروم توی فضای داخلی دکل و آخرین پیچ و اتصال‌ها را محکم کنم.

 

فقط خودم دوست دارم

 

خواستگاری که رفتم، برایم شرط گذاشتند که باید تسویه حساب کنی و دیگر بالای برج کار نکنی. خانمم اصلا راضی نبود که شوهرش توی آن ارتفاع به یک طناب بند باشد و بالا و پایین برود. هر چقدر هم اصرار می‌کردم که مواظب هستم و طوری‌ام نمی‌شود، قبول نمی‌کرد، بغض می‌کرد و می‌گفت نمی‌خواهم هر روز را با دلهره شب کنم و چشمم به در باشد تا برسی خانه.

همین باعث شد که صلاح، 5 ـ 4 ماهی دور از برج باشد و دوباره برود پی کار. اما موقع تسویه حساب، دوباره او را خواستند و همسرش هم به هر زحمتی بود قانع شد و او دوباره در برج میلاد به شغل مورد علاقه‌اش مشغول به کار شد.

 

حالا هم دارد حدودا با ماهی 400 هزار تومان زندگی‌اش را می‌چرخاند؛ «هر چند همین الان هم هر روز صبح موقع آمدن، هزار بار قسم و آیه می‌دهد که تو را به خدا مواظب باش!».

 

با این حال وقتی از او می‌پرسم «دلت می‌خواهد بچه‌ات را هم به همین کار تشویق کنی» جواب متفاوتی می‌دهد؛ «اصلا دوست ندارم بچه‌ام بیاید این بالا کار کند. من شغلم را دوست دارم؛ با همه هیجان‌ها و خطرهایش.

 

 وقتی هم که برج افتتاح شود، افتخار می‌کنم که یکی از کارگران اینجا بوده‌‌ام و حتی پیچ‌های سازه‌های بالای برج را هم خودم سفت کرده‌ام.

 

اصلا دلم رضا نمی‌دهد که بچه‌ام بیاید همچین کار خطرناکی را بکند. همین که خودم از کارم راضی باشم خیلی است.

 

خدا هوایش را دارد

بچه‌ها می‌گویند او از عزرائیل امان‌نامه دارد، چون تا به حال از همه اتفاق‌های عجیب و غریبی که برایش پیش آمده، جان سالم به در برده است؛ «سال 82 بود. داشتم توی ارتفاع 280 متری روی سازه‌ها کار می‌کردم و زیر پایم خالی بود.

 

فقط چند تا تخته گذاشته بودند که بین تیرهای آهن راحت‌تر حرکت کنیم. یک میله آهنی دستم بود و داشتم عقب عقب می‌رفتم. حواسم نبود که جای یک تخته زیر پایم خالی است.

 

یکدفعه دیدم دارم سقوط می‌کنم. ناخودآگاه دست‌هایم باز شد و از دو طرف به تخته‌های بالای سرم قفل شد و فقط دیدم که آن میله آهنی از جلوی چشمم دارد سقوط می‌کند. چند ثانیه‌ای همان‌طور از آن ارتفاع آویزان بودم تا کمک رسید و آمدم بالا».

 

کار در آن شرایط و آن ارتفاع، هر چقدر هم که با سختگیری در مسائل ایمنی همراه باشد، باز هم دور از خطر نیست. دست‌کم آنها که آن بالا کار می‌کنند، شرایطی را تجربه کرده‌اند که تصورش هم برای ما مشکل است؛ «موقع نصب سازه آهنی قرمز رنگ بالای برج، مسئول ثابت کردن و محکم کردن اتصال‌ها به آن بالا بودیم.

 

هر روز 8 ساعت با طناب آویزانمان می‌کردند و دستگاه را هم از یک طناب دیگر آویزان می‌کردند و ما باید پیچ‌ها را همان‌جا روی هوا سفت و به اصطلاح «ترک‌بندی» می‌کردیم».

 

تفریح‌ها هم نوع دیگری است. نشستن روی لبه سازه برج، دیگر برای تمام کارکنان عادی شده. هر وقت هم که فرصت استراحتی پیش بیاید، بساط چای مهیاست. اما به هر حال، موقع بیکاری کارگرها دیرتر از همیشه می‌گذرد چون آن بالا نه می‌شود تیر دروازه کاشت و گل کوچک بازی کرد و نه می‌شود با یکدیگر شوخی کرد چون مرز شوخی و خطر، اینجا باریک‌تر از همه‌جاست.

 

همه مردان ارتفاع

فرقی نمی‌کند به اختیار آمده‌اند یا جبر زمانه آنها را تا اینجا و بلندترین برج ایران کشانده است. مهم این است که به هر حال، آنها جوان‌هایی هستند که دارند کارهای متفاوتی را نسبت به دیگر هم سن و سال‌هایشان تجربه می‌‌کنند و از همین راه، نان‌آور خانه‌شان شده‌اند. با چند تا از جوان‌های برج میلاد هم‌کلام شده‌ایم که در مقاله ی بعد خواهیم خواند.

 

منبع :همشهری جوان

 

 

دسته ها :
پنج شنبه ششم 1 1388

دوستـان گـلم نـظر یـادتون نـره

دوستـتون دارم

بـای

پنج شنبه بیست و نهم 12 1387

علیرضا بدیع  

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!

یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان

 آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

ترسم که در سماع کشانم قنوت را

وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک

در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو

قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...

دسته ها : عاشقانه - شعر..
پنج شنبه بیست و نهم 12 1387

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چهکرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتاگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

پنج شنبه بیست و نهم 12 1387

اس ام اس سرکاری جالب عید نوروز

 

 

سلام عزیزم معروف شدی   بهت تبریک میگم   شنیدم امسال قراره سال رو به نام تو نامگذاری کنند.

.

.

.

سال گاو مبارک


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چند سال و چند عید باید از عمر تو بگذره تا آدم بشی؟...

  یک سال از عمرت گذشت، ولی باز تو همونی که بودی...

 فرشته دوست داشتنی بهارمبارک!

 


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل فنی برای شما مسدود می باشد . لطفا اصرار نفرمایید!
عید شما مبارک

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

e

 . .. ei

. .. eid


 . .. eide

 . .. eidele ghafel


 . .. didi sale 87 ham tamoom shod?


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

هفت سین شمالی ها : ساردین - سفید ماهی - سوف ماهی - سفره ماهی - ساحل دریا - سفید رود - سیر ترشی

 


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هفت سین موزیسین ها : سنتور - سه تار - سنج - ســـا ک سیفون - سه گاه - سمفونی - سورنا


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هفت سین تریاکیا : سوخته - سوزن - سوراخ حقه - سینی - سماور - سورو سات - سستی


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

منبع:sms-jok/

دسته ها : sms
پنج شنبه بیست و نهم 12 1387

می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره.

پس سال نو مبارک!

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهنی

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز 88 ، 89 ، تولدت ، تولدم ، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باتبریک سال نو
عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند
..
...
....
....
حاجی فیرو

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم.
.
.

.
خواستم یادآوری کنم: سال نو شده.
.
.

.
. کم‌کم باید از خواب زمستونی بیدار بشی

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر به تیپ خود اهمیت میدهید


اگر به دنبال لباس زیبا برای عید هستید


اگر شیک پوشی را دوست دارید ...


با ما تماس بگیرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صنف پالان دوزان پایتخت

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 این اس ام اس رو تا ....روز دیگه نخون

.

.

.

.

.

.

. چیه؟؟ فکر کردی میخوام عیدو تبریک بگم؟؟

یادت باشه اولین کسی بودم که سال۸۸ سرکارت گذاشتم

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میتونم خواهش کنم سال تحویل بیای خونه ما؟


آخه سبزه خوشگل تر از تو پیدا نکردم

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت که آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت که شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار آمد(ببخشید که کمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارک است

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دسته ها : sms
پنج شنبه بیست و نهم 12 1387