به نام خدای مهربون
سلام بر اهل صلح دوستی انسانیت
الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار
سلام!!!
بعد شونصد روز نمیدونم آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدم چیزه یعنی اومدم وبلاگ!!! البته دروغ چرا هر از چند روزی سر میزدم ولی حس نوشتن نداشتم، یعنی بازم دروغ چرا حس نوشتن داشتم ولی خب حس کردم واسه چی بنویسم!! بازم دروغ چرا حس میکردم که بیام برای کی بنویسم!!! برا همین هی مطلب نوشتن رو به تعویق مینداختم.
الآنم نمیدونم کی این نوشته رو میخونه ولی خب هر کی میخونه از همین جا بهش سلامی نخسوز از نوع داغش بهش عرض میکنم و امیدوارم که هر کجا هس عاقبت بخیر شه.
متاسفانه این روزا شدید درگیر خدمتم و به علت کمبود شدید نیرو همش مجبورم که پادگان بمونم و کمتر میرسم خونه بیام، البته شکر خدا داره خوب میگذره و امیدوارم که همین جوری ادامه داشته باشه تا تموم شه.
حالا واسه اینکه شماها هم دست خالی از این مطلب بیرون نرید یکی از خاطرات خدمتم رو براتون تعریف میکنم:
ظهر یکی از روزهای دوران خدمت سربازی بودش که همگی منتظر رسیدن ساعت 14 بودیم، آخه اتمام ساعت خدمت 14 بودش!!! بالاخره بعد گذشت یه روز سخت کاری ساعت 14 میشه و منم بعد از گذروندن مراحل خفن امضاء گرفتن برای خروج از پادگان، به سمت سرویس راه افتادم، سرویس با تأخیر چند دقیقهای بالاخره میاد و همگی سوار میشیم و از پادگان خارج میشیم.
تو مسیر خونه بودیم (فک کنم بزرگراه مدرس نرسیده به تقاطع بهشتی بود) که یه دفعه راننده نگه داشت و متوجه شدیم که بــــــــــــله اتوبوس پنچر شده!!! سریع از اتوبوس پیاده شدیم تا چرخ پنچر رو عوض کنیم، یه چند نفری هم تو اتوبوس مونده بودن.
خلاصه جک رو زدیم زیر ماشین که دوستم به راننده گفت زیر جک چوب مکعبی رو بذار والا جک در میرهها!!! راننده هم به رفیق ما نگاهی کرد و گفت برو بچه من خودم بلدم!!!
در ضمن اتوبوس روی شیب کنار جاده بودش و هر لحظه امکان در رفتن جک بود!! سرتونو درد نیارم چرخ اول رو در آوردیم تا به چرخ دوم (آخه چرخ عقب اتوبوس پنچر شده بود) برسیم چشاتون روز بد نبینه آقا تا چرخ دوم رو کامل در آوردیم ییییهـــووووووو جک در رفت و اتوبوس کله کرد رو ما!!! همگی گرخیدیم و رنگمون سفید شد!!! اتوبوس خوشگل کج شد و دوباره برگشت سر جاش!!! خدا شدید بهمون رحم کرد، ملتی هم که تو اتوبوس مونده بودن از ترس سکته زده بودن.
خلاصه اون روز کم مونده بود شهید زورکی بشیم که خدا نخواست و بخیر گذشت.
خب دیگه خیلی حرف زدم فقط قبل رفتن جواب دوستانی که لطف داشتن و نظر دادن رو بدم:
آنیمای عزیز انصافا همین چند روز پیش وبت رو باز کردم ولی کامل لود نشد و قسمت نشد سلامی عرض کنم، ولی دیدم کولاک کردیا!!! آفرین. ای بابا این حرفا کدومه؟! کدوم ماهنامه!!! ولی چشم حتما سعی میکنم هر وقت فرصت کردم مطلب بزنم و حتما خبرت میکنم. چرا آخه؟؟ کجا دارن کوچ میکنن؟ حتما مشکلی براشون پیش اومده، نگران نباش اگه رفیق واقعی باشن هیچ وقت تنهات نمیذارن و در اولین فرصت بهت سر میزنن. بازم ممنونم که همیشه با نظراتت دلگرمم میکنی!! خدا خیرت دهاد.
خب دیگه بریم که خیلی دیر شدش.
راسی نبود 7 ماه و 27 روز D:
برا همتون آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم.
مراقب خودتون باشید