راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • هدیه ای که به جان می نشیند
    هدیه ای که به جان می نشیند
    مى‏گویند انسان‏ها به مهر و محبت زنده‏اند. این سخنى است به غایت درست و خردمندانه كه بر اساس و منطبق بر نیازها و روحیات انسانى شكل یافته است. نیاز به داشتن هم‏صحبت و ابراز مهر و محبت میان همسران نیز از اركان اصلى زندگى مشترك و خانوادگى مى‏باشد.
  • قدم قدم ، تا رفاقت
    قدم قدم ، تا رفاقت
    محبت منبع اصلی نور و گرمی هر خانه و عامل اساسی آرامش روحی در هر خانواده‌ای می‌باشد، چه سعادتمند هستند افراد خانواده‌ای که علاوه بر انجام وظایف خویش به عنوان همسر، پدر، مادر و فرزند با یکدیگر دوست بوده و به مرحله ی رفاقت رسیده‌اند.
  • عشق هم عشق قدیمی!
    عشق هم عشق قدیمی!
    آن چه قدمت یك عشق و دوست داشتن را مقدس و دائمی می كند ، داشتن رابطه ای است كه بتوانید با اعتماد و تكیه بر آن زندگی خود را بنا كنید و مطمئن باشید كه هرگز درد فراغ شما را نخواهد آزرد و به حال خود رها نخواهید شد.
  • تعداد بازديد :
  • 3400
  • شنبه 3/1/1387
  • تاريخ :

عشق حقيقي ، بدون گل سرخ 

گل

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند.

 

 زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

 

 يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

 

 در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

 

 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.

 

 بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.

 

 صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.

 

 همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»

 

 در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.

 

منبع : اينترنت

آخرین نظرات کاربران
setareyeashegh
با سلام
مطلبتون خیییییلی قشنگ بود واشكامو در آورد
ای كاااااااااااااااااش ماهام یاد بگیریم كه دوست داشتن فقط گفتن واژه ی دوستت دارم نیست
بلكه فهمیدن ناگفتنی هایه طرفه مقابلته
براتون از خالق زیباییها بهترین عشقها وپاكترین وصادقانه ترین عشق ها رو خواستارم
به امید آن روز
آرزومندآرزوهای قشنگتون
پاسخ تبیان :
پنج شنبه 28/3/1388-9:39
سهیلا
آنجا که مادیات رنگ می بازد معنویات خودش را نشان می دهد . عالی بود
پاسخ تبیان :
شنبه 10/12/1387-11:13
navidshamkhani
به کجا میرویم
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 20/9/1387-12:58
ناشناس
تو این دوره زمونه که رنگ عشق بیرنگ شده دوستان حق دارند که فکر کنند این یه داستانه ولی هنوزم از این عشقا هست امیدوارم همه ما درس بگیریم و به زندگی و خانوادمن عشق بورزیم اول به خود بعد به همسر و فرندان و خانواده
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 20/9/1387-10:34
RaH!N ك
جالب بود....
پاسخ تبیان :
شنبه 4/8/1387-16:32
گلبرگ
چقدر رمانتیک .
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-9:50
سارا
خیلی ساده و زیبابود ای كاش همه ی زوجهای ایرانی اینقدر به فكر همدیگر بودند
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 27/6/1387-13:36
عسل
عالی
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 20/6/1387-11:20
reihaneh reihaneh
داستان زیبایی بود ،واقعی بود!!!!!
پاسخ تبیان :
سه شنبه 5/6/1387-7:19
ناشناس
عالی
پاسخ تبیان :
شنبه 2/6/1387-13:7
مهر
قشنگ ترین داستان زندگیم بود...حرف نداشت
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 23/5/1387-9:23
یاس
و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس
پاسخ تبیان :
يکشنبه 20/5/1387-16:28
s_roz_2020
خیلی خیلی عالی بود ای كاش افراد شهری هم از این داستان عبرت بگیرند
پاسخ تبیان :
شنبه 19/5/1387-18:46
منتظر
همه این ها در عالم واقعیت دروغ است . چیزی با این صداقت و جود ندارد.
پاسخ تبیان :
يکشنبه 23/4/1387-18:48
ریحانه هانی
محشر بود ای کاش همه ی عشق ها همین طوری بود
پاسخ تبیان :
دوشنبه 10/4/1387-9:41
دختر مغرور بهار
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست.
عشق تنها دلیل است که نیاز به علت ندارد.
واقعا جالب بود و به قول دوستان هر چند واقعی نباشه اما تکان دهنده هست.
پاسخ تبیان :
دوشنبه 30/2/1387-14:15
theWolf
توصیف ناپذیر بود
پاسخ تبیان :
شنبه 24/1/1387-14:30
arramiis
دردناك ولی شیرین بود
پاسخ تبیان :
پنج شنبه 22/1/1387-9:16
ناشناس
تكان دهنده بود
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 21/1/1387-8:17
هانيه
عالی بود.
عشق حقیقی یعنی همین.........
پاسخ تبیان :
دوشنبه 12/1/1387-16:13
سعيده
عالی بود
به سادگی و ترنم كوچه های باران خورده روستا
پاسخ تبیان :
دوشنبه 5/1/1387-21:19
ali
عالی * 20 * عالی * 20
پاسخ تبیان :
يکشنبه 4/1/1387-19:34
Saeed_Shirazi
واقعی بود؟ اگه نبود هم عیبی نداره. قشنگ كه بود!
پاسخ تبیان :
يکشنبه 4/1/1387-18:58
مجيد
خوب بود
پاسخ تبیان :
شنبه 3/1/1387-17:34
ناشناس
عشق حقیقی یعنی این ‏ آیا ما این چنین هستیم یا فقط ظواهر را می نگریم .اگر واقعاَ عشق های حقیقی به وجود آید بسیاری از مشكلات جوانان وطلاق كم خواهد شد .
پاسخ تبیان :
شنبه 3/1/1387-16:17
danial_848
سلام
عالی بود خیلی قشنگ بود
پاسخ تبیان :
شنبه 3/1/1387-13:11
shokry1344
سلام
خیلی جالب و قابل تامل بود.ممنونم
سال نو مبارك
پاسخ تبیان :
شنبه 3/1/1387-4:5
ناشناس
عالی
پاسخ تبیان :
شنبه 3/1/1387-2:0