• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5552
  • يکشنبه 8/11/1385
  • تاريخ :

این خداوند است!!!


آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود.

هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند؛ خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم.

اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بودکه درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادرشوهرهایم بودم« بیلی» پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند.

هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی تیمار کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد.

این خداوند است

آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟

این خداوند است! او با شما صحبت می کند. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟ این خداوند است! می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال شده است به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟ این خداوند است! هیچ چیزی به اسم تصادف و اتّفاق

آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید. این خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد.

آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است!

به خداوند نگویید که چقدر توفان شما بزرگ و سهمگین است. به توفان بگویید که خداوند شما چقدر بزرگ و توانا است.

منبع:مجله موفقیّت

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
مهدی حسین زاده
ممنون ازشما آرزوی موفقیت برای شما مر30
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 9/2/1388 - 2:46
الهام
واقعاممنونم.سایت تبیان واقعا دوست داشتنی
هستش.....
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 30/10/1387 - 12:36
نیوشا
بسیار جالب بود وبه من کمک کرد.با تشکر از نویسنده
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 17/4/1387 - 12:24
ناشناس
من مطمئن هستم که همینطوره
قدیما که خیلی کوچیکتر بودم بهم میگفتن خیالاتی ولی حالا میبینم اونقدر زندگی جدی اونا رو با خودشون برده که حالا التماس میکنن دستشونو به خیالات من بگیرند
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 13/3/1387 - 14:40
ناشناس
مطلب بسیار زیبا و تاثیرگذاری بود
2 بار خوندمش
موفق باشید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 8/12/1386 - 9:18
nazidaram
خیلی عالی بود واقعا استفاده کردم ممنون
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 23/11/1386 - 23:25
ناشناس
داستان قشنگي بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 12/3/1386 - 13:23
moshke khotan
فوق العاده بود.حتما اين خداوند است...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 10/3/1386 - 12:28
ناشناس
براي من که بسيار مفيد بود انشالله براي تمامي ان هايي که اين مطلب را ميخوانند بسيار مفيد باشد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 4/2/1386 - 20:23
ناشناس
خيلي جالب بود من به اين چيزهادخيلي اعتقاد دارم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 2/2/1386 - 9:37
shayesteh
عالي بود . التماس دعا . اين خداوند است .
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 12/1/1386 - 18:5
ناشناس
خيلي خوشم امد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 12/1/1386 - 1:39
دلبر
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 6/1/1386 - 10:5
ناشناس
khob
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 20/11/1385 - 11:14
ناشناس
سلام
خيلي زيبا بود و آموزنده.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 20/11/1385 - 9:28
زهرا جودي
عالي بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 11/11/1385 - 0:14
فاطیماه
خيلي جالب بود موفق باشيد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 10/11/1385 - 23:44
ناشناس
good very good
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 10/11/1385 - 17:53