• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1878
  • پنج شنبه 2/8/1387
  • تاريخ :

عشق، عشق و عشق

عشق

مرد خراساني، بعد از مدتها راهپيمايي در شهر مدينه گام ‏مي‏گذارد. عطش زيارت امام صادق(ع) بي‏تابش کرده است. مي‏خواهد قبل‏از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچه‏هاي شهر را يکي بعداز ديگري پشت‏ سر مي‏گذارد. چند دقيقه بعد به مجلس امام صادق(ع) وارد مي‏شود. حضرت را به آغوش مي‏کشد. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشايش مي‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور مي‏کند:

تمام زندگي‏ام فدايش، چه جمال نوراني و چه سيماي درخشاني!

چشمش به غلامي مي‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود مي‏گويد:

چه سعادتي نصيبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که اين وظيفه‏مقدس را بر عهده دارد!

از مجلس امام بيرون مي‏رود. جسمش درکوچه‏هاي شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسير محبت او.

لحظات قبل، در ذهنش تداعي مي‏شود که: همچنان به سيماي امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام مي‏انديشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر مي‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همين‏طور به سعادت ابدي غلام غبطه مي‏خورد و با خودش مي‏گويد: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.

جرقه‏اي که در ذهنش مي‏تابد، افکارش را به هم مي‏ريزد:

شايد خسته شده باشد. وقتي تمام اموالم را برايش ببخشم; حتماقبول مي‏کند.

بر مي‏گردد. يک راست‏خودش را به غلام مي‏رساند. خطاب به اومي‏گويد:

در خراسان اموال بسياري دارم. وظيفه‏ات را بده به من، همه ‏اموالم مال تو.

سرتاپاي غلام را حيرت فرا مي‏گيرد. خودش را پا به پا مي‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت مي‏دهد. بدون اين که شگفتي‏اش را آشکارکند، مي‏پرسد:

همه ثروتت را به من مي‏دهي؟!

بله، به تو مي‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامي‏ من را بپذيرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.

غلام گيج مي‏شود. نمي‏داند چه اتفاقي افتاده است. 

ناخودآگاه بر زبانش جاري مي‏شود:

هرگز! هرگز از در اين خانه دور نمي‏شوم. آخر چگونه اين در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت اين‏خانواده محروم سازم؟

باز همان خيالات پرجاذبه در ذهنش جولان مي‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسايشش را سلب مي‏کنند:

مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نيست.

به خود مي‏آيد. لحظه‏اي به فکر فرو مي‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرين ذهنش سر و سامان داده مي‏گويد:

اگر امام راضي شود، چه عيب دارد؟ سالهاست که خدمتش مي‏کنم.اين همه شيعه مخلص، منهم يکي از آن‏ها، مگر همه بايد غلام امام‏باشند؟! امروز غلامي، فردا فرمانروايي، آفرين براين شانس!

خنده‏اش را مي‏خورد و راه مي‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)مي‏رساند. با نوعي حياء و اضطراب، قضيه را با حضرت در ميان‏مي‏گذارد:

فدايت‏شوم، ... مي‏داني که خدمتکار مخلص شمايم. سالهاست که...حال اگر خداوند خيري به من برساند، آيا... شما از آن، جلوگيري‏مي‏کنيد؟

سکوت مي‏کند. چشمانش به زمين دوخته شده است. قلبش تندتند مي‏زند.منتظر مي‏ماند تا امام پاسخش را بدهد.

بعد از چند لحظه، امام‏ سکوت را مي‏شکند:

نه، اگر آن خير، نزد من باشد، به تو مي‏دهم. اگر ديگري به تو برساند، هرگز از آن جلوگيري نمي‏کنم.

غلام با خوشحالي همه چيز را به امام مي‏گويد. حضرت حرفهاي غلامش‏را گوش مي‏کند. چشم از او بر نمي‏دارد. در نگاهش يک عالم معنا نهفته است. لبانش از تبسم هميشگي‏اش باز نمي‏ايستد.

مي‏فرمايد: مانعي ندارد. اگر تو بي‏ميل شده‏اي، او خدمت مرا پذيرفته است. او را به جاي تو مي‏پذيرم و تو را آزاد مي‏کنم.

شادي و سرور از چهره غلام خوانده مي‏شود. از امام کم کم فاصله‏مي‏گيرد و خودش را به مرد خراساني مي‏رساند. وقتي جريان را با او درميان مي‏گذارد، او نيز از خوشحالي بال در مي‏آورد. شادماني‏اش‏را پاياني نيست. غلام هم خوشحال است ولي نه به اندازه او.خوشحالي غلام بيشتر به اين جهت است که دارد به يک ثروت بادآورده‏نزديک مي‏شود.

قبل از آن که به سمت ‏خراسان راه بيفتد، خودش را به امام‏مي‏رساند تا با حضرت خداحافظي کند. دست امام را لاي دستانش قرار مي‏دهد. گرماي‏دست امام(ع) برايش احساس برانگيز است. هنوز چند قدم بيشتر برنداشته است که صداي «مهرباني‏» درجا ميخ‏کوبش مي‏سازد.

به پشت‏ سرش نگاه مي‏کند. امام با چهره متبسم و نوراني به او چشم‏دوخته است. با لحن‏محبت‏آميزي مي‏فرمايد:

«به خاطر خدمتي که نزدم کرده‏اي مي‏خواهم نصيحتت کنم; نصيحتم اين است که وقتي روز قيامت ‏برپا شود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبيده است و علي(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علي(ع) چسبيده‏ايم و شيعيان ما هم به ماچسبيده‏اند. آن‏گاه ما هرجا وارد شويم، شيعيانمان نيز واردمي‏شوند.»

پاهاي غلام سست مي‏شود. قلبش به طپش مي‏افتد. آب دهانش گم مي‏شود ولبهايش به خشکي مي‏گرايد. از خودش مي‏پرسد:

چرا مرد خراساني در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمايه و زندگي‏اش دست مي‏کشد؟

آنگاه پاسخ مي‏دهد:

عشق، عشق، عشق به امام(ع).

و بعد به خودش نهيب مي‏زند:

او به عشق امام(ع)، از دنيايش مي‏گذرد ولي من براي رسيدن به‏دنيا، آخرتم را مي فروشم; واي برمن، واي بر من!!

سپس خودش را به پاهاي امام(ع) مي‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجواي دروني، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏مي‏زند و مي‏گويد:

آقايم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خير; درخدمتت‏باقي مي‏مانم و آخرتم را به دنيايم نمي‏فروشم.

... چگونه از لطف و حمايتت‏برگردم، با اين که علاقه‏ام به شمامايه افتخارم است؟

مولايم! جانم اسير کمند عشق و محبت توست. زندگي‏ام برخاک باد،اگر به در خانه ديگري اميد بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غير شما دوزم که مي‏دانم ديگران را شفاعت و کرامتي نيست.


کتاب داستان دوستان به نقل از کتاب منازل الاخره، ص‏164.

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
پرنيان
عالی بود
به خاطر زحماتتون واقعا ممنونم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 11/7/1389 - 20:50
عادل شکیبا
مطلب عاشقانه ای بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 20/11/1387 - 20:43
قمر در عقرب
عالی بود یعنی تکراری نبود آفرین
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 4/8/1387 - 15:2
ناشناس
اصلا خوب نبود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 4/8/1387 - 14:29
بنده ی خدا
بسیار آموزنده و عبرت آموز است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 3/8/1387 - 19:32
maryam5757
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 2/8/1387 - 22:40
مریم
ایشاالله هممون مورد شفاعت باشیم....
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 2/8/1387 - 15:35
مطالب مرتبط
  • خودم به سویت می آمدم
    خودم به سویت می آمدم
    امام به او فرمود: چه كارى روى داده كه نزد من آمدى؟ اگر مى‏گفتى من خود به سويت مى‏آمدم. عبد الله گفت: امر مهمى است كه گفتن آن ساده نيست
  • نامه ها، رساله ها، کتاب ها
    نامه ها، رساله ها، کتاب ها
    آنچه گفته شد مربوط به كتابهايى بود كه تا كنون تدوين گرديده و به نامهاى خاصى شناخته شده است. وگرنه آنچه دانشمندان از آن حضرت در شاخه‏هاى گوناگون علمى همچون كلام و توحيد و ساير اصول دين و فقه و اصول فقه و طب و مناظره و حكمت و موعظه و آداب و غيره نقل كردند،