| در عشق تو، حالی است که فانی شدنی نیست |
| وصفش نتوان گفت به کس، دم زدنی نیست |
| این حسن جهانی تو سرحد نشناسد |
| غیر از دل عشاق برایت وطنی نیست |
| پیوسته عنایات تو بر ماست مسلم |
| هر چند که الطاف تو، گاهی علنی نیست |
| هرگز نشود سائل درگاه تو نومید |
| چون کار تو، ای رحمت حق، دل شکنی نیست |
| تو یوسف طاهائی و، در شرح غم تو |
| از گفته «ما اوذی» بهتر سخنی نیست |
| با خون تو ثبت است به دیوان عدالت |
| پابندهتر از شرع نبی مدنی نیست |
| بر ریشه تو، گرچه بسی تیشه عدو زد |
| بر نخل حیاتت، اثر از تیشه زنی نیست |
| پیدا بود از منظره کرب و بلایت |
| دردانه زهرا و علی، گم شدنی نیست |
| پوشید لباس شرف از یمن تو انسان |
| ای کشته عریان که تو را پیرهنی نیست |
| خجلت زده، شد سرخ، عقیق از لب اکبر |
| زیرا چو لبش، هیچ عقیق یمنی نیست |
| از قتل علی اصغر شش ماهه عیان شد |
| جز قصد جنایت، هدف خصم دنی نیست |
| گیرم که رقیه نبود دخت پیمبر |
| یک دختر غربت زده، سیلی زدنی نیست |
| از صلح و قیام حسنین است که اسلام |
| خود ریشه کن از آن همه پیمانشکنی نیست |
| هرگز به حقیقت، نتوان گفت حسینی است |
| آن کس که (حسانا) ز دل و جان، حسنی نیست |