راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 1508
  • يکشنبه 16/1/1388
  • تاريخ :

بعد منزل نبود در سفر روحانى‏

زيارت

به بهانه سالگرد رحلت ملكوتى‏حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها

بى‏بى جان! ... سلام.

مى‏خواستم به زيارت حرمت آيم.

مى‏خواستم بوسه به ضريح مقدست‏ بزنم.

نمى‏دانستم رخصت آن را داشتم يا نه؟

وقتى‏ مى‏ديدم بعضيها سر را پايين انداخته، همينطورى وارد صحن و حريم حرمت مى‏شوند، از اين در وارد شده، از در ديگر بيرون روند، بى آنكه لحظه‏اى درنگ كنند و سلامى و ثنايى، ناراحت مى‏شدم.

آخر، اينجا خانه توست.

هر چند درهاى حرم گشوده است،

ولى آيا مى‏توان بى‏اجازه وارد خانه تو شد و بى سلام و درود، از در ديگر خارج گشت؟

آستانى كه روحهاى بلندى بوسه بر آن مى‏زده‏اند،حرمى كه «آشيانه آل محمد» است،حريمى كه فرشتگان، پاسبان آنند، مرقدى كه پيكر تو را در برگرفته‏است،حرمى كه نگين شهر ماست،بى‏بى! ... خواستم بى «اذن دخول‏» وارد شوم،اما نمى‏دانستم راهم مى‏دهند؟

وضو كه گرفته بودم. به نيت «زيارت‏» هم آمده بودم. معتقد بودم كه شما اهل بيت آفتاب، پس از مرگ هم زنده‏ايد و توجه به زائرانتان داريد.

وقتى روح هر كس پس از مفارقت از بدن، متوجه مردم و بستگان و خانه و آشنايان و ... است، شما كه جاى خود داريد.

شما وصل به درياييد،اصلا خودتان يك دريا كرامت و بصيرت و شهوديد. مگر مى‏شود نسبت‏به زائران و عابران و عارفان و جاهلان، يكسان نظر كنيد؟

مگر مى‏شود ندانيد چه كسانى به زيارتتان آمدند و چه نيت داشتند و چه فهميدند و چه گرفتند و چگونه رفتند؟

مى‏شد از دور هم سلام بدهم.  «بعد منزل نبود در سفر روحانى‏» ... ولى ادب، اقتضا مى‏كرد كه براى آستان‏بوس به حرم مشرف شوم.

چه صادقانه و ساده، اين زائران خسته و از راه دور آمده، از هواى معنوى حريم حرمت استنشاق مى‏كنند. در صحن مطهر كه نفس مى‏كشند، روحشان شاداب مى‏شود. گاهى هم چند قطره اشك، بدرقه سلامشان است. بخصوص وقتى مى‏خواهند از اين شهر بروند و سفر زيارتى‏شان به پايان رسيده باشد و براى «زيارت وداع‏» آمده باشند.

بى‏بى جان! ... از اين حرفها بگذرم.

آمده‏ام تا از نزديك، عرض ادب كنم. از صحن گذشته‏ام. كفشهايم را به كفشدارى سپرده‏ام. از لابه‏لاى جمعيت عبور كرده‏ام، اينك در رواقى هستم كه براحتى ضريحت را مى‏بينم. به‏به، چه جلوه و صفايى دارد.

باور دارم خيلى از دلهاى تيره، جانهاى غبار گرفته، چشمان غريبه با اشك، روحيه‏هاى گريزان و فرارى، وقتى توفيق پيدا مى‏كنند كه به اين «حرم‏» آيند، روشن مى‏شوند. غبارها از آينه جانشان برطرف مى‏شود، چشمهايشان با اشك، آشتى مى‏كند. چه قدر شفاف مى‏شود هواى يك چشم، پس از يك بارش اشك، و چه قدر سبك و شاداب مى‏شود روح يك زائر، پس از يك زيارت و آستان‏بوسى و توسل. اين خاصيت‏حرم است كه پاك‏كننده دل و صيقل‏دهنده روح است.

باز هم كه دور شدم! بى‏بى جان! وقتى به حرم تو مى‏آيم، «مشهد» هم در جلوى چشمم آشكار مى‏شود. شما دو خواهر و برادر، چه كرده‏ايد با اين دلهاى بى‏قرار، كه اينگونه پروانه‏وار، برگرد مدفن نورانى شما پر مى‏زنند و پروانه‏وار، طواف مى‏كنند؟!

اجازه هست‏ بوسه بر ضريح منورت بزنم؟ اجازه هست‏ خود را قاطى اين زائران مشتاق كنم و مثل آنان، ساده و بى‏ريا و بى‏ادعا، خود را به ضريح برسانم، دو دستى به آن بچسبم، از لابلاى شبكه‏هاى فولادى و نقره‏اى رنگ ضريح، مخمل سبزى را كه روى قبر تو انداخته‏اند، تماشا كنم. اشك بريزم، شانه‏هايم بلرزد، دلم متلاطم شود و لبهايم با اين ضريح مشبك، متبرك شود؟

مى‏دانم كه اجازه خواهى داد. مى‏دانم كه خدا و رسول و فرشتگان، اذن خواهند داد. اگر رخصت نبود، توفيق همين جا آمدن را هم نداشتم. من به «طلبيدن‏» عقيده دارم. حتى برادر غريب تو، حضرت رضا(ع) هم همينطور است. فقط به خواستن ما نيست، «طلبيدن‏» او هم شرط است. گاهى با هزار مقدمه‏چينى و برنامه‏ريزى، جور نمى‏شود. گاهى هم خيلى آسان، وسيله و شرايط، جور و مساعد مى‏شود.

بى‏بى جان! تو هم طلبيده‏اى. شما خانواده، اهل كرامت و بزرگوارى هستيد.

اينجا آشيانه آل محمد(ص) و حرم اهل بيت است. درى از درهاى بهشت است. شما صاحبخانه‏ايد و ما ميهمان. خودتان فهميده‏ايد كه به ديدار شما آييم و با حرمهايتان انس و الفت داشته باشيم. خودتان گفته‏ايد كه گامهايى كه در مسير زيارت شما خاندان برداشته مى‏شود، چه قدر ثواب دارد. خود شما مشوق ما بوده‏ايد. ما هم به دعوت شما آمده‏ايم.

حالا، من هم يكى از هزاران زائرم كه به آستان‏بوسى آمده‏ام. جسمم كنار ضريح توست. ولى ... نمى‏دانم روح و روحيه‏ام تا چه حد به تو نزديك است؟

سر راهم كه مى‏آمدم، تعظيمى هم به مقام علمى و عرفانى بزرگانى كردم كه در كنار حرم تو آرميده‏اند، آية‏الله حائرى، شهيد مطهرى، علامه طباطبايى، شهيد محراب آية‏الله مدنى و بزرگان ديگرى كه سر بر آستان تو نهاده‏اند.  

خوب، بى‏بى جان، زياد حرف زدم. دست‏خودم نبود. محبت تو مرا به حرف كشاند و سفره دلم را باز كردم. زيارت حرمت، هم روح را باز مى‏كند، هم نطق و بيان را و هم زبان را به نجوا و نيازخواهى و رازگويى مى‏گشايد. تسبيحات حضرت زهرا(س) را گفته‏ام. بگذار «زيارتنامه‏» را آغاز كنم:

«السلام على آدم صفوة الله ...»

نويسنده: جواد محدثي


تنظيم براي تبيان: مهدي ملکي
ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
سلام .خیلی زیبا بود.شما که ایران هستید قدر بدونید وبه زیارت حضرت زیاد بروید.برای ما هم که دوریم دعا کنید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 18/1/1388 - 0:21