داستان کوتاه : آخرین لبخند پروانه
نزدیک غروب بود. سید برخلاف معمول که لباده می پوشید، این بار قبایش را به تن کرد. از خانه که می خواست بیرون بیاید، محمدرضا پرید تو بغلش .سید گرمتر از همیشه محمدرضا را بغل کرد و بوسید. بوی عطر یاسی که پدر زده بود مشام محمد رضا را نوازش می داد. پدر به محمدرضا سفارش کرد که در غیابش مواظب برادر و خواهرهایش باشد ، لرزشی در قلب محمد رضا ایجاد شد. سید به پسرش لبخندی زد و از خانه بیرون آمد، محمد رضا لبخند پدر را به خاطر سپرد.
نزدیک غروب بود و خورشید، خسته از هوای دم کردۀ اوایل تیرماه ، کم کم با ساکنان زمین وداع می کرد. سید با ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد.در سر چهارراه، پسرکی روزنامه به دست ،سرتیتر مهم «روزنامه مجاهد» را با فریاد اعلام می کرد: «خیانت های بهشتی به ملت»، «خیانت های بهشتی به ملت»، سید او را صدا زد، روزنامه ای گرفت و با لبخند پولی در کف دست پسرک گذاشت. پسرک از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. سید به دفترحزب رفت. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء به پشت تریبون جلسه رفت پنج دقیقه نگذشته بود که ... محمد رضا سراسیمه از خواب پرید. خواب عجیبی دیده بود، خواب هفتاد و دو پروانه که شعله آتش آنها را احاطه کرده بود. تلاش کرد آخرین لبخند پدر را به یاد بیاورد...نزدیک نیمه شب بود و فریاد «بهشتی بهشتی، راهت ادامه دارد»، تمام فضای شهر را پر کرده بود.
نوشته شده : توسط سید کریم قاسم زاده