راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 2654
  • پنج شنبه 14/9/1387
  • تاريخ :

قطعات يخي كه بايد ذوب شوند

سالن تئاتر

يوجين اونيل در جايي گفته است: «مردم مي‌گويند شالوده نمايشنامه‌هايم «تراژدي» است و آنها را «بي ارزش»، مايوس‌كننده و بد انجام مي‌نامند؛

حرف‌هايي قالبي كه اغلب در مورد هر چيز كه ماهيت تراژيك داشته باشد بر زبان مي‌آورند، اما فكر مي‌كنم معني تراژدي آن چيزي است كه يوناني‌ها به آن معتقد بودند. به‌نظر آنها تراژدي سبب تعالي روح و برانگيختن نيروي حيات و سرزندگي در انسان مي‌شود. در يونان باستان، تراژدي، مردم را با مفاهيم معنوي عميق تري آشنا مي‌ساخت و آنها را از خواهش‌هاي پست زندگي روزمره جدا مي‌كرد. »

بايد پذيرفت كه برداشت‌هاي متفاوت اونيل از تراژدي، تاثير بسياري بر متن نمايش‌هايش و به‌ويژه نمايشنامه «سير روز در شب» نهاده است. در حالي كه تاثير نظرات ارسطو را درباره تراژدي، در بسياري از آثار مشابه مي‌توان مشاهده كرد، به‌نظر مي‌رسد كه اونيل، بيش از نظر يونانيان درباره تراژدي، مجذوب نظر «فردريش هبل» شده باشد؛ كسي كه تاثيرش بر «ايبسن» آشكار بود و كيست كه تاثير پذيري اونيل از «ايبسن» و «استريندبرگ» را انكار كند.

مردم مي‌گويند شالوده نمايشنامه‌هايم «تراژدي» است و آنها را «بي ارزش»، مايوس‌كننده و بد انجام مي‌نامند

«فريدريش هبل (‌1863-1813)، به‌ويژه ابتداي قرن حاضر، در آلمان شهرت بسزايي يافت. آثارش را در نقاط مختلف به روي صحنه آوردند، ويرايش تازه‌اي از آنها منتشر كردند، آنها را به تفصيل مورد بررسي قرار دادند، او را طلايه دار ايبسن و بزرگترين نمايشنامه نويس قرن نوزدهم خواندند و از او تجليل كردند.»

به عقيده هبل، تراژدي شرح شكست فرد در برابر جهان هستي است. فرد به سبب شورش يا غرور بيش از حد يا فقدان اعتدال مجازات نمي‌شود، بلكه صرفا به سبب فرد بودنش نابود مي‌شود. هبل ترجيح مي‌دهد كه درونمايه تراژدي مبتني بر مرگ قهرمان نيكوكار باشد. در نظر هبل، تراژدي به وجهي اسف انگيز و دهشتناك است كه آدمي، به سبب آدم بودنش، محكوم به عذاب ابدي است و دست به هر كاري كه بزند محكوم است. زندگي جويبار عظيمي است و افراد به منزله قطره‌هايي هستند؛ ولي افراد تراژيك  قطعات يخي هستند كه بايد ذوب شوند، و آنقدر به هم مي‌خورند و همديگر را دفع مي‌كنند تا عمل ذوب صورت پذيرد.

در اين نمايشنامه ما شاهد اين عمل ذوب هستيم. در تراژدي‌هاي ارسطويي، سير حوادث به گونه‌اي است كه قطعا و به صورت اجتناب‌ناپذير، منجر به فاجعه مي‌شود اما اين قطعيت، از سوي سرنوشت، تحميل مي‌شود در حالي كه در «سير روز در شب» اشخاص مي‌توانند حوادث را به گونه‌اي ديگر رقم زنند و آن چيزهايي هم كه خارج از اراده شخصيت‌هاي نمايش است،  در واقع، نه از جانب سرنوشت و خدايان، بلكه از جانب جامعه، سنت‌ها، روابط اجتماعي حاكم و خانواده تحميل مي‌شود. به‌عنوان مثال در تراژدي مانند هملت، مرگ افراد، نتيجه سرنوشتي قطعي و محتوم است اما در «سير روز در شب»، فجايع، حاصل اشتباه‌هاي اغلب حتي جزئي است كه مي‌شد جلوي آن را گرفت اما چنين نمي‌شود و افراد نمايشنامه چون قطعات يخ آنقدر با هم برخورد مي‌كنند تا ذوب شوند و شايد اين ذوب شدن افراد است كه مورد نظر اونيل در اظهار نظر فوق درباره «تعالي روح» و «برانگيختن نيروي سرزندگي»، بوده است.

عواطف ما معلول تجارب فردي نيستند بلكه از تجارب كل بشريت سيراب مي‌شوند؛ تجاربي كه از ديرباز با آدمي بوده است. عواطف ما مانند جريان‌هايي هستند كه در عمق حركت مي‌كنند...

«گسست» براي تزكيه

يكي از جنبه‌هاي مهم اين نمايشنامه، بيان و نمايشِ گسست‌هاست. در اين نمايش، ما شاهد گسستِ ميان اعضاي يك خانواده به مثابه واحدي اجتماعي هستيم؛ گسست ميان زن و شوهر، گسست ميان پدر و فرزندان، ميان مادر و فرزندان، ميان خدمتكاران خانه، ميان فرزندان خانه و... . اين گسست به تمام لايه‌هاي اجتماع نفوذ كرده و يكي از عوامل مهم فاجعه محسوب مي‌شود. در اينجا، اين تنها بيان و نمايش رنج‌هاي افراد نيست كه موجبات تزكيه تماشاگران را فراهم مي‌آورد.

 گاهي رنج‌ها مي‌توانند موجب پيوستگي و همدلي افراد شوند اما در اين نمايشنامه رنج‌هاي افراد موجب گسست آنها مي‌شود و اين گسست است كه تماشاگر را مي‌ترساند و به او هشدار مي‌دهد و موجب تزكيه او مي‌شود.

 در نمايشنامه «سير روز در شب»، مري، همسر تايرون، مكررا به خانه پدري و صومعه‌اي كه محل پرورش او بوده، اشاره مي‌كند و تمناي بازگشت به آن دوران را دارد. او معتقد است آنچه موجب بدبختي او شده، جدايي از آن بهشتي است كه در آن، كودكي خود را گذرانده بود. جالب آنكه، در صحنه آخر، از سخنان مري، درمي‌يابيم كه او تمايل به ماندن در آنجا و راهبه شدن داشت و حتي خود مريم مقدس را ضامن ماندن خود مي‌دانست اما مادر مقدس او را به نوعي از آنجا راند: «به مادر گفتم وقتي توي معبد مريم عذرا در آن جزيره كوچك درياچه، دعا مي‌خواندم او را در بيداري ديدم. گفتم آن موقع با همان اطميناني كه حس مي‌كردم آنجا زانو زده‌ام، با همان اطمينان حس كردم كه عذراي مقدس به من لبخند زده و مرا بركت داده. ولي مادر اليزابت گفت بايد از اين هم مطمئن‌تر باشم و حتي بايد ثابت كنم كه اين فقط خيال و تصور من نبوده. گفت اگر اينقدر مطمئنم، پس نبايد از گذاشتن خودم به محك امتحان باكي داشته باشم.»

يكي از جنبه‌هاي مهم اين نمايشنامه، بيان و نمايشِ گسست‌هاست. در اين نمايش، ما شاهد گسستِ ميان اعضاي يك خانواده به مثابه واحدي اجتماعي هستيم؛ گسست ميان زن و شوهر، گسست ميان پدر و فرزندان، ميان مادر و فرزندان، ميان خدمتكاران خانه، ميان فرزندان خانه و... .

مادر اليزابت از مري خواست تا به‌عنوان امتحان صحت ديدار او با مريم مقدس، يكي، دوسال را در بيرون صومعه بگذراند و پس از آن درصورت تمايل به صومعه بازگردد. اما مري در اين مدت، اسير عشق تايرون (ميوه ممنوعه) مي‌شود و در واقع از صومعه رانده مي‌شود. شباهت‌هاي اين موضوع با رانده شدن بشر از بهشت انكارناپذير است.

در سراسر متن نمايش، مي‌توان نشانه‌هاي اين هبوط و جهان دوزخي را يافت. اونيل اشارات اسطوره‌اي بسياري را در متن نمايش خود گنجانده است. از مهاجرت خانواده ايرلندي تايرون از ايرلند به سوي دنياي جديد گرفته تا حضور مه، دريا و... همه‌جا حضورِ استعاره‌هايي از دنياي دوزخي، مشاهده مي‌شود. حتي نام نمايش نيز اشاره‌اي به اين استعاره‌ها دارد.

حركت طولاني روز در شب، استعاره‌اي است از حضور انسان در جهان تاريكي (شب) كه به درازا كشيده است و حضور و حركت «روز» نيز اشاره به روايات كتاب مقدس دارد كه قهرمان آن مسيحاست: «وارد عالم جسماني مي‌گردد، پس از مرگ بر صليب به پيروزي بر مرگ و دوزخ در عالم سفلي نايل مي‌شود و مطابق افسانه‌هاي بعدي، «دوزخ را ويران» مي‌سازد و جان‌هايي را كه حكم ازلي بر نجاتشان تعلق گرفته است، از آدم و حوا تا يحيي تعميد دهنده، از عالم برزخ بيرون مي‌كشد. سپس... به وقت رستاخيز در عالم جسماني از نو ظهور مي‌كند و با معراج خويش دوباره به آسمان بر مي‌گردد.»

بنابراين به‌دليل آنكه در نهايت قرار است انسان به جايگاه اوليه خود بازگردد؛ «سير روز در شب» معني مي‌يابد. بازگشت به جايگاه اوليه و يا رسيدن به حقيقت، آن چيزي است كه اونيل علاوه بر نمايشنامه‌هايش، همواره در زندگي عادي خود هم به‌دنبال آن بود و براي آن و عاطفه‌اي كه در آن نهان است اصالت قائل مي‌شد. خود او گفته است: «عواطف ما معلول تجارب فردي نيستند بلكه از تجارب كل بشريت سيراب مي‌شوند؛ تجاربي كه از ديرباز با آدمي بوده است. عواطف ما مانند جريان‌هايي هستند كه در عمق حركت مي‌كنند... معمولا حقيقت در عمق جريان دارد؛ پس حقيقت را از طريق برانگيختن عاطفه بهتر مي‌توان به تماشاگر انتقال داد.»

محمدحسين عابدي ( همشهري )

آخرین نظرات کاربران
niny200527
مرسی
پاسخ تبیان :
يکشنبه 17/9/1387-9:10
hasan1343
باتشكر
پاسخ تبیان :
شنبه 16/9/1387-12:37