سه روایت از عشق
بخش اول:
| گفتم آهن دلی کنم چندی |
| دل نبندم به هیچ دلبندی |
| سعدیا دور عاقلی بگذشت |
| نوبت عاشقی استیک چندی |
حکایت همراهی دیده و دل، و نزاع عقل و عشق، نقل همیشگی محفل انس است و شگفت، شیرینی این حکایت است چندان که حدیث آن هرگز مکرر نیست .
اهل ادب همواره این حکایت را قرائت کردهاند و هربار به روایتخود از قهرمان این داستان که عشق است، سخن گفتهاند . نقل این قصه در نهایتبه دو سلسله ختم میشود و اینک کوشش میشود تا سند سومی نیز برای آن جعل شود . در این مختصر برآنیم تا حکایت را به سه سند روایت کنیم و آن چنان که شیوهی اهل حدیث و درایت است، طریق ویژهی هر یک از سه نقل را بازشناسیم و حدیث هر یک را بازخوانده، در باب کیفیت و متن آن داوری نمائیم .
روایت نخست از اهل حکمت و فلسفه است . روایت دوم از اهل معرفت و عرفان است و اما روایتسوم حکایتی است که در سدهی اخیر با وساطت صاحبان جراید و ارباب قلم رواج یافته و توسط مدعیان ادب و هنر، قصد ورود به عرصهی فرهنگ نموده است و هر بار با دستبرد به دو سند پیشین، عدهای از رجال و مسانید یکی از آن دو سلسله، در سند سوم مصرف شده است .
مشترکات روایت اول و دوم
روایت اول و دوم علی رغم اختلافهایی که دارند، از مشترکاتی برخوردارند . در این هر دو روایت، عشق به سه قسم تقسیم میشود: اول، عشق حقیقی; دوم، عشق مجازی و سوم، عشق کاذب و سرابی .
اما فیلسوفان برای انواع سه گانهی مزبور، معانی و مصادیقی ویژه ذکر کردهاند و اهل معرفت، همهی معانی و مصادیق فلسفی عشق را نوع کاذب و سرابی آن خواندهاند و درک معنا و مصداق عشق حقیقی و مجازی را از افق ادراک فیلسوفان فراتر دانستهاند .
روایت فلسفی عشق
از دیدگاه فلسفی، کمال حقیقی نفس، تجرد عقلانی آن است و همین تجرد، محبوب حقیقی انسان است . در نگاه فلسفی، حیات عقلانی از نقایص و کاستیهای زندگی طبیعی مبرا است; زیرا حقایق عقلی از محدودیتهای زمانی و مکانی و هم چنین از تزاحمهای مادی و طبیعی، منزه است . زیبایی، قدرت، حیات، علم و ... وقتی چهرهی عقلانی پیدا میکند، ثابت و دوامی ابدی یافته و از تزلزل، اضطراب و ناآرامی مصون میشود . انسان که در دیدگاه فلسفی از ذات و هویتی عقلانی برخوردار است، چون به این گونه کمالات دستیابد، از سرور و نشاطی که برای اهل دنیا وصف ناپذیر است، بهرهمند میشود . از نظر این دیدگاه، همان گونه که محبوب حقیقی، تجرد عقلانی نفس است، محبتحقیقی نیز محبتی است که به این تجرد عقلانی، تعلق گیرد .
در نگاه فلسفی، عشق مجازی، عشقی است که به ملکات نفسانی - که اوصاف عقلانی هستند - تعلق میگیرد; زیرا محبتبه اوصاف عقلی، بر شوق نفس به حقایق و ذوات عقلانی میافزاید و زمینهی وصول به آن را فراهم میآورد .
عشق کاذب، عشق به موجودات طبیعی است که در معرض زوال هستند و تعلق نفس به آنها آرامش را از انسان گرفته و مانع از وصول به کمالات حقیقی عقلی میگردد .
بوعلی سینا در فصل هفتم و هشتم از نمط نهم کتاب «الاشارات و التنبیهات» با عبارت «و النفس العفیف الذی یامر فیه شمائل المعشوق لیس بسلطان الشهوة» از محبت مجازی سخن میگوید و آن را عشق عفیف نام گذارده، معتقد است این عشق که شمایل معشوق را در نظر گرفته و شهوت بر آن حاکم نیست، وسیلهی تلطیف سر، جهت وصول به کمال و محبوب حقیقی است .
«شمائل» در عبارت شیخ، جمع «شمیله» است، به معنای سرشت و خلق . بنابراین، عشق مجازی از دیدگاه بوعلی، محبتی است که به صفات روحی و ملکات اخلاقی افراد تعلق میگیرد .
مبانی روایت فلسفی
تفسیر فلسفی عشق، متاثر از هستیشناسی و انسانشناسی فلسفی است . در این تفسیر، انسان همان گونه که از «عالم عقول» به طبیعت نازل شده و هبوط کرده است، دیگر بار با ویژگیهای جدیدی که کسب میکند، از طبیعتبه برزخ و از آن پس به عالم عقول راه میسپارد . پس «طبیعت» مسکن آدمی نبوده، جایگاه عبور و گذر است و به همین دلیل نیز، آدمی به آنچه در این موطن استبسنده نکرده، به آن راضی نمیشود . افلاطون نیز که اشیای طبیعی را صورت نازل شدهی حقایق عقلی میدانست، چون دنیا را زندان انسان میشمرد و سعادت او را در بازگشتبه عالم عقول جستوجو میکرد، معتقد بود انسانها با وصول به حقایق عقلانی از مکروهات و کاستیهایی که لازمهی زندگی دنیا است رهایی پیدا میکنند .
روایت عرفانی عشق
وجه بیکران و نامتناهی الاهی، کرانهای را کنار نمیگذارد تا در فراسوی آن، پدیدهای به استقلال، فرصتبروز و ظهور داشته باشد «اینما تولوافثم وجه الله» به همین دلیل، هر کس که از نظارهی آن محروم باشد، بدون شک دیدهی حقیقتبین او کور و نابینا و از شناختحقیقتخود و جهان، عاجز است . در قیامت که روز ظهور حق است، فنا و نابودی آنچه به ناحق، «موجود دانسته میشد، آشکار میشود و بقا و استمرار وجه بیکران الاهی ظاهر میگردد . «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام»

ذات الاهی برتر از آن است که در ادراک غیر او گنجد و هیچ کس او را آنچنان که شایسته او است در نمییابد . (ما عرفناک حق معرفتک) هر کس از وجه الاهی - که آیت و نشانهی او است - بهرهمند است . به همین دلیل، هر کس که از نظارهی آن محروم باشد، کور است و از شناختحقیقتخود و جهان عاجز خواهد بود، اما کسی که به دیدار وجه الاهی نایل شود، به هیچ موجودی نمیتواند نظر استقلالی داشته باشد، اعم از این که آن موجود در مراتب عالیه، و یا نازله باشد . پس تا زمانی که انسان، اثری از نفس خود میبیند و حقیقتی را هر چند عقلی، برای خود و یا دیگران قائل است، گرفتار شرک جلی و یا خفی بوده و از نظارهی حقیقت نامتناهی و زیبایی ازلی او محروم است .
«کمال و جمال حقیقی» در نگاه اهل معرفت، همان «هستی مطلق» است و عشق حقیقی، عشقی است که از نظر به آن جمال، حاصل میشود و اما مجاز، قنطره و پلی است که آدمی را به حقیقت میرساند و بر این مبنا اسما و صفات الاهی که آیات و نشانههای خداوند هستند و نیز «عوالم عقلی و برزخی و طبیعی» که اسما و صفات فعلیهی خداوند هستند، راه به هستی مطلق برده و او را نشان میدهند و به همین لحاظ، اموری مجازی هستند . باروری و ظهور عشق، مشاهدهی زیبایی و حسن است، دل در گرو دیدار است . هر انسان کور دلی که از دیدار خداوند ودود، و مشاهدهی وجه او عاجز باشد، هرگز از سرور و بهجتی که اولیای الاهی در شور و مستی گذر از خود مییابند، نصیبی ندارد .
حافظ در ابیاتی عارفانه، وصف آن عشق را بدینسان مینماید:
| در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد |
| عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد |
| جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت |
| عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد |
| عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد |
| برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد |
| مدعی خواست که آید به تماشاگه راز |
| دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد |
ظهور حسن و جمال الاهی که به تجلی است، مقید به زمان و مکان نبوده، حقیقتی ازلی و ابدی است و این زیبایی را نه فرشتگان - که از هویتی عقلی برخوردارند و نه عقل - که به شناخت آنها مشغول است - در مییابد .
برای نظر به وجه الاهی و عشق حقیقی، سعدی تصریح میکند که باید از سر خویش برخاست:
| اگر مرد عشقی کم خویش گیر |
| وگرنه ره عافیت پیش گیر |
| مترس از محبت که خاکت کند |
| که باقی شوی گر هلاکت کند |
| نروید نبات از حبوب درست |
| مگر حال بر وی بگردد نخست |
| تو را با حق آن آشنایی دهد |
| که از دستخویشت رهایی دهد |
| که تا با خودی در خودت راه نیست |
| وزین نکته جز بی خود آگاه نیست |
عشق حقیقی و مجازی را دولت و نوبتی است که جز با افول معرفت و عشق عقلی یا نفسی، ظهور نمیکند . گرچه در تعابیر دینی اهل دنیا با باطن دنیا که همان دوزخ است و مشتاقان بهشت و یا اهل گریز از دوزخ، با مقصود خود که همان بهشت است، محشور میشوند، ولی علی رغم تفاوت و امتیازی که هر یک از این دو گروه دارند، خواسته و اشتیاق هیچ یک از آنان آن چنان که باید، پسندیده و ممدوح نیست . آنچه شایسته و سزاوار انسانی شمرده میشود، «عبودیت» است; کسی که خداوند سبحان را بدون آن که واسطهای برای وصول به غیر، قرار دهد، بالذات و بالاستقلال مورد توجه قرار میدهد و تنها با او به راز و نیاز مشغول میشود . سعدی چنین میسراید:
| گرت قربتی هست در بارگاه |
| بخلعت مشو غافل از پادشاه |
| خلاف طریقتبود کاولیا |
| تمنا کنند از خدا جز خدا |
| گر از دوست، چشمتبر احسان اوست |
| تو در بند خویشی نه در بند دوست |
| ترا تا دهن باشد از حرص باز |
| نیاید بگوش دل از غیب راز |
| حقیقتسرایی است، آراسته |
| هوا و هوس گرد برخاسته |
| نبینی که جایی که برخاست گرد |
| نبیند نظر گرچه بیناست مرد |
ادامه دارد...
حمیدپارسانیا
تنظیم برای بخش ادبیات تبیان