| سپیده دم که ز مشرق دمید، مِهرِ منیر |
| درآمد از درم، آن ماهِ آفتاب ضمیر |
| سپس به خاطر آکنده از نشاط و سرور |
| که هان، زمان سرور است و خیز و جام بگیر |
| مگر زشادی امروزت، آگهی نبود؟ |
| که در کمندِ غمی پای بند، چون نخجیر |
| مگر تو را نبود آگهی که تافته است |
| به روی خلق جهان، آفتاب صبح غدیر |
| ز جای خیز، بساطِ طربِ مهیّا کن |
| که در نشاط شباب اندر است، عالم پیر |
| صباح عید غدیر است و، عالمی سرمست |
| به وجد و حال گذارد زمان، غنّی و فقیر |
| صباح عید غدیر است و، باز بگشودست |
| به رویِ خلق جهان، بابِ عیش ربّ قدیر |
| خود آگهی که به روزی چنین، رسول خدا |
| بخواند ابن عَمِ خویش را، به خلق امیر |
| خود آگهی که شد اندر غدیر خم ظاهر |
| مقام سید ابراز، بر صغیر و کبیر |
| علی شهنشه مُلک فتوّت و تقوی |
| علی به کشور دانش، ملیکِ تاج و سریر |
| شهی که صوت مدیحش، به گوش اهل جهان |
| چنان خوشست، که اندر مذاق کودک شیر |
| شهی که تا به ابد، وصف او نتوانند |
| شوند گر، ز ازل کاینات جمله دبیر |
| بدین نشاط، چنین خاطرم به وجد آمد |
| که هیچ می نتوان کرد، شرح آن تحریر |
| بدین چکامه نمودم سرورِ جان اظهار |
| ولی یکی ز هزار است، روگشای ضمیر |
| «ذکایی» از مدد فضل اوست، برخوردار |
| از آن به قوّت طبع است، در زمانه شهیر |
| شها، جهان جفا پیشه مکدر دارد |
| دل مرا، که ز انوارِ مهر توست مُنیر |
| فکارم از غمِ دوران، عنایتی فرما |
| فکنده محنتم از پا، ز لطف دستم گیر |