راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 4243
  • يکشنبه 6/2/1388
  • تاريخ :

آستين خالي!!

مشق شب

... دست، انگار دست مسعود نبود. دست فريد بود كه براى پرنده‏ها، گربه‏ها، درخت‏ها، مامان و بابايش مشق مى‏نوشت. بايد كلى قربان صدقه‏اش مى‏رفتم تا يك خط هم كه شده به زور بنويسد. يك گنجشك از جلوى پنجره اتاق جيك‏جيك‏كنان پر مى‏زد. مى‏گفتم: يكى براى گنجشكه بنويس! مى‏نوشت. گربه‏اى از روى ديوار رد مى‏شد. مى‏گفتم: يكى براى خاله پيشى... يكى براى مامان... يكى براى بابا؛ اين را مى‏گفتم و مسعود سرش را از روى دفتر بلند مى‏كرد و مى‏گفتم: من هم براى فريد يكى مى‏نويسم.

دست يك شكوفه انار را از روى شاخه گرفته بود. چقدر انار دوست داشت!

مى‏گفت: اگر يكى از آن دانه‏هاى بهشتى‏اش را در خواب مى‏خوردم الان جايم اين جا نبود.

دست بعدى در كلاس درس، داشت اجازه مى‏گرفت... و دست ديگر داشت فكر مى‏كرد و با انگشت ابهامش كه روى چانه بود، داشت به چيزى فكر مى‏كرد كه خودش مى‏دانست انگار.

انار

صفحه بعد. كتاب دستش بود و روى نيمكت پارك نشسته بود. از دور، تاب و سرسره‏ها پيدا بود. هر وقت فريد اين عكس را مى‏ديد، هوس مى‏كرد ببرمش پارك. ورق زدم. دستش زير چانه بود. عادت داشت ساعت مچى را به دست راست ببندد.

ورق زدم. دست يك شكوفه انار را از روى شاخه گرفته بود. چقدر انار دوست داشت!

مى‏گفت: اگر يكى از آن دانه‏هاى بهشتى‏اش را در خواب مى‏خوردم الان جايم اين جا نبود. شب عمليات خواب ديده بود يكى از همرزم‏هاى شهيدش در يك باغ سرسبز انار تعارفش كرده بود و نگرفته بود. چقدر به خاطر اين تا الان ناراحت بود.

مى‏گفتم: اگه مى‏رفتى، من و فريد بايد چكار مى‏كرديم؟ مى‏گفت: خدا بزرگ است.

دست بعدى يك شاخه گل رز دستش بود. چقدر رز دوست داشت! مى‏گفت: عشق يعنى گل رز؛ شهيد يعنى گل رز.

رز

مى‏گويند: لاله؛ اما گل‏رز، انگار شهيدتر است؛ بوى بهشت مى‏دهد انگار. همان بويى كه در باغ از دوستم به بينى‏ام رسيد. انار هم بوى رز مى‏داد.

دست بعدى به كمرش بود. استوار ايستاده بود كنار يك درخت كاج سبز سبز سبز.

ورق زدم. پشت ميز بود. خودكار بين انگشتانش بود و مى‏نوشت. دوست داشت باز هم بنويسد. مى‏گفت: اگر خدا بخواهد، چند ماه ديگر خودم با دست چپ مى‏نويسم. اين روزها او مى‏گفت و من مى‏نوشتم. داستان‏هايش را او در ذهن مى‏نوشت و دست من آنها را تند و تند روى

دست دعا

كاغذ پياده مى‏كرد. خاطرات روزانه‏اش هم بعد از شب عمليات تا همين ديشب به خط من نوشته شده بود.

دست ديگر داشت كبوتر را پر مى‏داد. كبوتر را برادرش على آورده بود در قفس زندانى كند و او با خواهش و التماس هر جور شده بود كبوتر را گرفته بود و داشت آزاد مى‏كرد. تندى ازش عكس گرفتم.

صفحه بعد داشت توپ بسكتبال را به زمين مى‏زد. مى‏گفت: شوت‏هاى دست راستم خيلى راحت درون حلقه مى‏افتد. ديشب مى‏گفت: بايد دست چپم را حسابى قوى كنم. هى مرتباً باهاش وزنه بلند مى‏كرد. گفتم: نكن مچت در مى‏رودها؛ به خرجش نمى‏رفت.

دست بعدى داشت موهاى فريد را نوازش مى‏كرد. چشم‏هاى فريد پر از اشك بود. دست مسعود را محكم گرفته بود و نمى‏گذاشت برود. پوتين‏هايش را قايم كرده بود. مسعود بهش قول مى‏داد از آن جا برايش پوكه‏هاى خالى بياورد. فريد از او تانك، توپ، تفنگ، كلاه‏آهنى و هليكوپتر جنگى مى‏خواست.

دست ديگر ساك در دست از در خانه بيرون مى‏رفت. لحظه‏اى بعد در انتهاى كوچه خداحافظى مى‏كرد. اشك از چشم‏هايم مى‏چكيد. گريه فريد همه كوچه را پر كرده بود. با جيغ و ويغ مى‏خواست زمينش بگذارم و برود دنبال بابا. مى‏گفت: من هم مى‏خواهم بروم جبهه.

دست سقا

ورق زدم. دست سقا بود و لب‏هاى تشنه را آب مى‏داد. در پس زمينه دست آبى، آسمان جبهه بود و چند سنگر و خاك‏ريز... .

در جاى ديگر، دست، سربند «يا علمدار كربلا» مى‏بست. در جاى ديگر پرچم سرخ «لبيك يا حسين» را مى‏چرخاند و در جاى ديگر تفنگ در دست داشت و لابه‏لاى انگشتانش تسبيحى با تربت كربلا... .

ورق زدم. دست سرخ بود. سرخِ سرخ؛ انگار يك گل رز بود كه از زمين روييده بود. طرف ديگر مشك، علم و تفنگ افتاده بود.

- مامان! مامان! بيا! بيا! من اول شدم. از بابا بردم. من برنده شدم. يك

ياحسين

صفحه تمام شد. همه‏اش را براى بابا نوشتم؛ همه‏اش را. آلبوم را تندى گذاشتم روى كابينت. خواستم از آشپزخانه بيرون بروم كه متوجه داغى اشك روى گونه‏هايم شدم. با سرآستين اشك‏هايم را پاك كردم، لبخند زدم و آمدم بيرون.

- ببينم پسر گلم!

فريد با خوشحالى از جا پريد و دفترش را جلوى چشم‏هايم گرفت.

- آفرين! آفرين پسرم! پيشانى‏اش را بوسيدم.

مسعود همان طور كه مى‏نوشت، زير چشمى نگاهمان مى‏كرد و لبخند مى‏زد. داشت چند خط آخر را مى‏نوشت. دوربين را از روى تاقچه برداشتم. آخرين دست آلبوم يك آستين خالى بود كه كنارشانه‏اش با حركات او آرام تكان مى‏خورد.

 محدثه رضايى‏


تنظيم براي تبيان :شريعتمدار

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
mylovegod2
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 6/2/1388 - 0:42