راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 5286
  • پنج شنبه 28/9/1387
  • تاريخ :

بابا تو عروسيم نبود
شهيد تند گويان

مصاحبه با خانواده شهيد تندگويان (قسمت دوم)

براي مشاهده قسمت اول اينجا کليک کنيد.

محمد مهدي تندگويان را اما در محل کارش ملاقات مي کنم. 7 ساله بوده که پدرش توسط عراقي ها ربوده مي شود. از پدرش يک چيزهايي را به ياد دارد. مثلا يادش مي آيد که در بحبوحه جنگ پدر چند بار به بازديد از پالايشگاه آبادان رفت و يکبار او را هم همراه خودش برد. با اين کارش خواست بگويد که من عزيزترين کسم را هم با خودم آورده ام. همه ما ، مرد و زن، کوچک و بزرگ بايد مقاومت کنيم.اينو که مي شنوم ، ياد ماجراي مباهله حضرت رسول مي افتم.

سوال هميشگي را از او مي پرسم: چه حسي داشتيد وقتي بعد از 11 سال خبر شهادت پدرتان را آورند؟

" پدرم اهل مبارزه بود اما هرگز از خانواده غافل نبود. رابطه ما عميق و پر از صفا و صميميت بود. در تمام آن 11 سال هيچ وقت فکر نکرديم که ممکن است برنگردد. گاهي هم خبر سلامتي او را مي آوردند. مطمئن بوديم که برمي گردد. اين حالت با شرايط کسي که پدرش يک روز شهيد مي شود و مي رود و قبل از آن هيچ انتظاري نبوده است خيلي فرق مي کند. ما 11 سال هر شب فکر مي کرديم نکند امشب شکنجه اش کنند. اين بود که وقتي خبر شهادتش را دادند تا با شرايط جديد خو بگيرم خيلي طول کشيد. خيلي بيشتر از وقتي که فرزندان شهداي ديگر خبر شهادت پدرشان را مي شنوند. هميشه دعا مي کردم هرچه خير است براي او و ما پيش بيايد اما اينها فقط دعاست. چه کسي دوست ندارد سايه پدر بالاي سرش باشد؟"

شهيد تند گويان

مي پرسم:" بعد از شنيدن خبر اسارتش چه کرديد؟"

" بارها نامه نوشتيم و با مقامات ديدار کرديم. حتي با مادرم به ژنو رفتيم اما هيچ اثري نداشت."

توي خانه شان تابلوي بزرگ عکس شهيد تندگويان به ديوار است. همسرش مي گويد: حتي نوه هاي کوچکم هم جلوي اين عکس مي ايستند و او را بابا صدا مي کنند. ما هنوز حضور او را در خانه داريم. وقتي روح از کالبد فيزيکي خارج شد مي تواند بيشتر با عزيرانش ارتباط بگيرد. يادم هست وقتي پيکر شهيد را آوردند  من مدتها بود که از درد گردن رنج مي بردم. آن شب خانم خانه ما بود که خواب ديد شهيد دستش را روي گردنش گذاشته است. از فرداي آن روز درد گردن من خيلي کمتر شد. کاملا واضح بود که درد من به ايشان منتقل شده است.

محمد مهدي تندگويان اما مي گويد که با پدرش ديالوگي عاشقانه دارد. ديالوگي نه فقط به دليل رابطه پدر و فرزندي بلکه به دليل شناخت او از شهيد به وجود آمده است:" من اگر پسر شهيد تندگويان هم نبودم اگر با زندگي و منش او آشنا مي شدم عاشقش مي شدم. ديگر زياد به اينکه فرزند او هستم فکر نمي کنم من عاشق اين شخصيتم. چون کارهايي انجام داده است که خاص خود اوست. دنياي خاصي با هم داريم.  پدرم هميشه در کنارم بوده است. همه آن 11 سال و حتي الان. در همه کارهايم با او مشورت مي کنم. هر وقت دلم برايش تنگ مي شود مي روم بهشت زهرا به ديدنش، خواسته هايم را مي گويم و فهميده ام که خواسته هاي منطقي ام را هميشه اجابت مي کند. به خوابم هم مي آيد اما نشانه هايش قشنگ تر است. نشانه هايي که گاه بازدارنده اند و گاه شتاب دهنده."

هاجر اما جور ديگري با پدر ارتباط دارد:" وقتي بچه بودم سعي مي کردم درسهايم را خوب بخوانم تا وقتي پدرم برگشت نمره هايم را به او نشان بدهم. اما بعد که خبر شهادتش را شنيدم سعي کردم به جاي واکنش هاي احساسي مثل پدرم عمل کنم. محکم و با اراده. 3 روز بعد از شنيدن خبر شهادتش به مدرسه رفتم و بيشتر از قبل درس خواندم. در دوران دانشکده هم سعي کردم بيشتر با افکار و عقايد پدرم آشنا بشوم. از نحوه مبارزاتش، کتاب هايي که مي خوانده و نحوه برخوردش در موقعيت هاي مختلف زندگي را بررسي کردم. هرگز هم احساس نگردم پدرم را از دست داده ام. حتي روز اول دانشگاه که همه با پدر و مادرهاي شان براي ثبت نام آمده بودند من تنها رفتم و هيچ هم احساس تنهايي نکردم. چون پدرم با من آمده بود. ولي وقتي خواستم ازدواج کنم خيلي دلم مي خواست پدرم زنده بود. هرچند شهيدان هميشه زنده اند  اما دوست داشتم روز عروسي ام کنارم بود."

شهيد تند گويان

هاجر پزشک است. محمد مهدي مهندسي صنايع چوب و علوم سياسي خوانده است. مريم صنايع غذايي خوانده است و هدي هم ليسانس ادبيات دارد و حسابداري مي خواند. شهيد تندگويان 5 نوه هم دارد. يکي شان را مي بينيم. امير علي يکسال و نيمه که با شيطنت هايش  يک لحظه مادرش را آرام نمي گذارد.

از همسر شهيد مي پرسم:" در آن سالهاي اسارت چگونه از سلامتي ايشان خبر مي گرفتيد؟"

" معمولا از طريق اسرا و کساني که او را ديده بودند. البته يک بار نامه اي از ايشان در همان اوائل به دستمان رسيد که نوشته بود: من محمد جواد تندگويان، وزير نفت جمهوري اسلامي ايران هستم و نمي خواهم با خانواده ام تماس بگيرم.

به نظر مي رسيد شرايطي را پيش پاي ايشان گذاشته بودند که با قبول آنها بتواند با خانواده اش ملاقات کند و او اينطور برخورد کرده بود. اما در همان سالهاي اول توانستيم دوبار با هم مکاتبه داشته باشيم."

مي پرسم: " نامه هاي شان را هنوز داريد؟"

پا مي شود که آنها را بياورد. عکاس خواهش مي کند اگر عکسي هم از شهيد تندگويان با همسر و بچه هاي شان دارند براي مان بياورند.

مي آورد. دو تا عکس از مراسم فارغ التحصيلي شهيد تندگويان از دوره فوق ليسانس است. در اولي همراه پدر و مادر و پسر کوچکش است و دومي شهيد تندگويان خوشحال و خندان محمد مهدي را روي دوشش سوار کرده است. با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي  و مي خندد.

دو تا نامه هم هست. هرکدام شامل نامه همسر شهيد و او به يکديگر است:

" دستخط گرانقدرت رسيد و همگي از وصول آن خوشحال شديم. اميد است که به مبارکي قدوم سميه و پيمان و صدرا به ديدار همگي تان نائل گرديم. 4/5/60

بتول برهان اشکوري- تهران خيابان خاني آباد. کوچه مدرس. پلاک 7

از ديدن دستخط زيبايتان مسرور شديم. از دور روي سميه و پيمان و صدرا را مي بوسم. اگر براي نورسيده شناسنامه نگرفته اي نامش را هدي بگذار. انشالله که به مبارکي نام و قدومش همگي به دايت نائل شويم. به اميد ديدار همگي شما. از همه التماس دعا داريم. محمد جواد تند گويان 7/6/1360 عراق- بغداد"

دومي مربوط به چند ماه بعدتر است:"جواد خوب سلام. بايد بگويم که زندگي بدون تو برايم نفس کشيدن در هواي بدون اکسيژن شده است. اميدوارم هرچه زودتر به ديدارت موفق شوم. قربانت نسرين (1+12) 13/8/60

 هميشه دعا مي کردم هرچه خير است براي او و ما پيش بيايد اما اينها فقط دعاست. چه کسي دوست ندارد سايه پدر بالاي سرش باشد؟"

بتول برهان اشکوري( نسرين) وزارت نفت جمهوري اسلامي ايران

نسرين عزيز سلام. با خوشحالي از وصول دستخط تو و اظهار اينکه در سايه لطف خداوند متعال به حمدالله سلامتي حاصل است، اميدوارم حال تو و مهدي و هاجر  و مريم و هدي و خانواده همه اسيران خوب باشد.اميد است که طول زمان فراق شما را از ديدار ما مايوس نکند. دعاي همه ما اسيران اين است که خداوند به خانواده هاي ما نصرت و صبر و سلامتي عنايت فرمايد. همسر خوبم من هم از دوري تو ناراحت هستم ولي به خاطر داشته باش که تو تنها زني نيستي که به انتظار شوهر اسيرش هست و شکر نعمتهاي خداوند کريم را به جاي آور. براي کاستن غم تنهايي خود با همسايه مهربان مان پري خانم رفت و آمد داشته باش تا حوصله ات سر نرود. به اميد ديدار همگي شما. والسلام عليکم وعلي عبادالله الصالحين 24/1/1361 محمد جواد تندگويان- بغداد"

همين. ديگر هيچ نامه ي رد و بدل نشد تا 11 سال بعد که پيکر شهيد را آوردند.

خداحافظي که مي کنيم همسر شهيد مي گويد: ميوه که نخورده ايد. با خودتان ببريد. مال خانه شهيد تبرک است. برمي داريم.

 من عزيزترين کسم را هم با خودم آورده ام. همه ما ، مرد و زن، کوچک و بزرگ بايد مقاومت کنيم.

بيرون که مي آييم اول به اين فکر مي کنم که براي نوشتن حرفهاي خانواده اش از کجا شروع کنم. بي اختيار ياد اين شعر عبدالحميد رحمانيان مي افتم:

آه، تندگويان!

مرا ببخش! قلم بي رمق من کجا مي تواند حقيقت مظلوم تو را شرح دهد؟!

اين کلمات، شايد فقط توانسته باشد حلقه اي ديگر از دوستي ناتمام ما را تشکيل دهد...!

 

  

 

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
سید محمد حسین جوادی
سلام .ممنون از مطالب زیباتون .میخواستم بدونم شهید تندگویان پسر یا نوه ای به نام محسن هم دارند یا نه ؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/9/1390 - 18:54
فائزه حمیدی
نمى‏توان از كربلاى حسین نوشت و در آن، از كار بزرگ زینبى یادى نكرد؛ چرا كه حادثه كربلا با نقش مكمّل و بى‏بدیل حضرت زینب‏علیها السلام كامل مى‏شود. مرحوم شریعتى در این مورد مى‏گوید:
"رسالت پیام از امروز عصر، آغاز مى‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یك زن، «زینب» - زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش. آنهایى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خویش را انتخاب كنند، تنها به یك انتخاب بزرگ دست زده‏اند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، كاروان اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را كه این همه كرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در تاریخ مى‏ماند."

این شهدا هستن که بودنشون زندگی ما را تشکیل میده
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/9/1390 - 15:58
اندیشه
سلام
ممنون از اطلاع رسانیتون. بعد از دیدن سریالی که از زندگینامه شهید ساخته شده مشتاق شدم اطلاعاتی درباره این شهید بزرگوار و بویژه دختر ایشون بدست بیارم که این صفحه رادیدم.
این فیلم خیلی روی من تاثیرگذار بود. از خدا می خواهم ذره ای از فهم و درک شهیدان به ما عطا کند تا ...
برای خانواده ایشان موفقیت روزافزون و توفیق زنده نگه داشتن یاد شهید را از خداوند منان خواستارم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 13/9/1390 - 15:36
سما عزیزی
ما مدیون شهدا هستیم وای بر ما اگر . .
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 13/9/1390 - 14:21
علی قنبریان
خدا شفاعت شهدا رو برای ما قرار بده
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 1/10/1387 - 15:15
رامتين150
خانواده محترم وبزرگوار شهید تند گویان از خداوند متعال برای آن عزبزعلو درجات وبرای شما وخانواده محترمتان صبر وسلامتی آز خدوند متعال خواستارم
امیدوارم که ماهم ذره ای کوچک همانندتمامی شهیدان راه حق باشیم
التماس دعا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 29/9/1387 - 16:46
ناشناس
برای شادی روح شهدا صلوات
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 28/9/1387 - 15:37