راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • انگشتر فیروزه
    انگشتر فیروزه
    احساس مي‌كنم حالا اگر شهيد بشوي من آمادگي‌اش را دارم. يك دفعه صاف نشست و خيره شد به من و من نفهميدم چه‌طور اين حرف را زدم. ...
  • عجب پارتی بازیی
    عجب پارتی بازیی
    اگر من پارتي افشين باشم، مي‌فرستمش بدترين و سخت‌ترين جايي كه ممكن است؛ ...
  • بین فریادهاش به من لبخند می زد.
    بین فریادهاش به من لبخند می زد.
    آخرین باری که آمد تب داشت، منتظرش نبودیم ،بنا نبود بیاید مرخصی،رفته بودیم منزل پدرم. روی پله ها بودم که دیدم حسن آمد، ....
  • تعداد بازديد :
  • 5328
  • پنج شنبه 25/7/1387
  • تاريخ :

دنبال من نگردید

برای مشاهده قسمت های قبل اینجا را کلیک کنید.

وباز هم از شهید آبشناسان به نقل از همسرش 

خدا ما را از ملاقات امام زمان محروم نکند.

آستان ملكوتی امام هشتم، او را شیفته خود كرده بود و به همین علت، برای انجام هر كاری، توسل به آقا پیدا می‌كرد و می‌گفت: «باید بروم و از مولایم اجازه بگیرم.» از پذیرفتن فرماندهی لشگر نوهد، خودداری ورزید و اعلام كرد: «تا اجازه نگیرم، چیزی نمی‌گویم.» زمانیكه به مشهد مشرف می‌شدیم، حاجی حال و هوای عجیبی داشت. ساعتهای طولانی را در حرم به مناجات و عبادت می‌گذراند و مثل اینكه، آلام درونی خویش را با توجهات خاصه ثامن الائمه التیام می‌بخشید. در سفری كه آخرین زیارت دنیایی او بود، در عالم رؤیا دیدم شهید مطهری، پرونده‌ای را به محضر امام راحل آوردند و با اشاره به حسن، چنین گفتند: «این پرونده متعلق به ایشان است.» امام نگاهی به پرونده انداخته و با تبسم پاسخ دادند: «پرونده این بنده خدا در دنیا بسته شده و ادامه كارهای ایشان برای آن دنیا می‌ماند.» ماجرای خوابم را برای حاج حسن، تعریف كردم. او كه از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، گفت: «جواب من، همین است و شاید، با قبول این مسئولیت به آرزوی خود برسم. انشاء الله.»

امام رضا

عید غدیر خم بود، قرار بود حسن با عده ای دیگر از امرای ارتش به دیدار حضرت امام بروند، این اولین باری بود که حسن می توانست، حضرت امام را از نزدیک ببیند و از این جهت بسیار خوشحال بود و اظهار مسرت فراوانی می کرد. لباسهای خود را پوشیده و آماده حرکت بود که طی تماس تلفنی به او خبر دادند کارت ملاقات تمام شده. من احساس کردم کار شکنی در کار است، چطور ممکن بود که برای یک فرمانده لشگر، کارت ملاقات نباشد، فکر کردم حسن بسیار افسرده خواهد شد و نگران شدم، اما او با آرامش تمام لباس های خود را در آورد و گفت: خدا ما را از ملاقات امام زمان محروم نکند. هر وقت خودش بخواهد، امام را هم زیارت خواهیم کرد. دقایقی بعد با تماسی دیگر حسن را مجددا برای ملاقات دعوت کردند و سرهنگ هم با رویی گشاده استقبال کرد، همان شب جریان ملاقات را از تلوزیون پخش کردند؛ همه خانواده و اقوام در میان افراد به دنبال چهره حسن بودند که وی با خنده گفت: دنبال من نگردید، من آن عقب ها طوری نشسته ام که دوربین مرا نبیند، سرم هم پایین است.

«پرونده این بنده خدا در دنیا بسته شده و ادامه كارهای ایشان برای آن دنیا می‌ماند.»

وباز هم ادامه دارد.

منبع:ساجد

مطالب مرتبط:

انگشتر فیروزه

عجب پارتی بازیی

بین فریادهاش به من لبخند می زد

خرج خودمان نمی کرد

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
yaser5728
بسیار عالی بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/7/1387 - 23:55
sima1343
بسیار عالی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/7/1387 - 23:46
bdorostkar2006
به درخت گفتم خدا را به من نشان بده درخت شکوفه کرد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/7/1387 - 20:0
محمد جواد عباسي
سوالات بسیار آموزنده هستند
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 25/7/1387 - 13:40