راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • نامه‏های پروانه(1)
    نامه‏های پروانه(1)
    مادر گفت: دخترجان این همه کاغذها راخط خطی نکن. پروانه کاغذ دیگری را از دفتر جدا کرد و شروع کرد به نوشتن. به حرف‏های مادر هم توجه نکرد. وقتی برای پدر نامه می‏نوشت به غیر از او به هیچ‏کس و هیچ‏چیز فکر نمی‏کرد.
  • محاکمه بچه خرس کهکشانی
    محاکمه بچه خرس کهکشانی
    همسایههای کهکشان که از دست «دبّ اصغر» ناراحت بودند، او را پیش خورشید بردند. دبّ اصغر پسر خرس بزرگ بود. اسم خرس بزرگ، «دب اکبر» بود. دبّاکبر از اینکه میخواستند پسرش را محاکمه کنند، خیلی ناراحت بود.
  • سنگر چوبی1
    سنگر چوبی1
    زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
  • تعداد بازديد :
  • 2334
  • يکشنبه 3/8/1388
  • تاريخ :

نامه‏های پروانه(2)
نامه های پروانه

مادر آخرین برگه را هم نگاه کرد و بلند بلند خندید. پروانه از خنده‏های او تعجب کرد. گفت: چیزی شده؟

مادر نامه را به پروانه نشان داد. دست گذاشت روی دو خط آخر و گفت: این خط‏ها را برایم می‏خوانی؟

پروانه‏ اخم کرد. گفت: می‏خواهید بدانید برای بابا چه نوشته‏ام؟ خودتان بخوانید. چرا من بخوانم؟!

مادر گفت: آخر خط عجیب و غریبی داری. خدا به فریاد بابایت برسد.

پروانه خود را به مادر نزدیک کرد. سرش را آهسته به شانه مادرش چسباند و گفت: امان از خط بابا! پس چرا خط بابا را نمی‏گویید که به قول خاله عفت، خرچنگ قورباغه است!

ادامه داد: نگران نباشید. من و بابا می‏توانیم خط همدیگر را بخوانیم.

مادر گردن کج شده‏ی دخترک را بوسید و گفت: فدای دختر گلم بشوم که هر وقت بابایش به ماموریت می‏رود، این همه برای او دلش تنگ می‏شود.

پروانه هم صورت مادر را بوسید و خنده‏کنان گفت: فدای مامان عزیزم بشوم که نامه‏ام را پست می‏کند.

مادر با تعجب گفت: منظورت همین الان که نیست!

- چرا! ببریم پست کنیم؟

صندوق پست دو کوچه بالاتر. و ده دقیقه راه رفت و برگشتش بود.

مادر گفت: نامه‏ات را توی پاکت می‏گذاریم. تمبر می‏چسبانیم. فردا صبح زود پستش می‏کنیم. تازه! بعد از ظهرها که صندوق پست را خالی نمی‏کنند. می‏کنند؟

پروانه گفت: قبول.

پروانه نگران بود. ساعت از دوازده ظهر گذشته بود و آقای پستچی نیامده بود. مادر هم هنوز از مدرسه برنگشته بود. وقتی آمد پروانه با ناراحتی گفت: برای مامان خانم شاگردهایش مهم‏تر از بچه‏‏اش هستند.

- یعنی چی؟

- یعنی جواب نامه‏ی من هنوز نرسیده است! خیلی هم عصبانی هستم.

- الهی که من فدای دختر عصبانی‏ام بشوم.

مادر رفت دست و صورتش را بشوید. نگران شده بود.

سابقه‏ نداشت پیرمرد نامه‏های پروانه را حتی با یک ساعت تاخیر بیاورد.

پروانه قهرکنان به اتاقش رفت. مادر به اتاق طبقه‏ی بالا رفت. نمی‏خواست پروانه حرف‏های او را موقع صحبت با تلفن بشنود.

- الو. ببخشید، منزل عمو عباس؟

- بفرمایید.

- تشریف ندارند؟

پیرمرد به مشهد رفته بود و همین دلیل نیامدنش بود.

مادر وقتی به طبقه‏ی پایین برگشت، همزمان صدای تلفن بلند شد. پروانه قبل از مادر دوید و گوشی را برداشت. آقای پستچی بود. از پروانه کوچولو معذرت خواست و گفت توی حرم امام رضا (علیه‏السلام) است. دو روز دیگر برمی‏گردد. همان دم تمام غصه‏های پروانه از دلش پر کشیدند. گفت: اگر برای من و بابا و مامانم هم دعا کنید و جای ما هم زیارت کنید، می‏بخشمتان؛ قبول؟

پیرمرد خندید و گفت: چشم.

حسن احمدی

سیب سفید

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

********************************************

مطالب مرتبط

نامه‏های پروانه(1)

محاکمه بچه خرس کهکشانی (1)

سنگر چوبی1

عسل و کیک وانیلی1

امیر مسعود و بزرگان ری1

تدبیر موش(1)

ارسال به