راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • مو فرفری و مو قرمزی(2)
    مو فرفری و مو قرمزی(2)
    ظهر شد. مهمان‌ها یکی‌یکی آمدند. غذاها حاضر شده بود. او و چند نفر دیگر باید غذاها را به سالن می‌بردند. موقرمزی ظرف سوپ را برداشت و به سالن رفت
  • باکتریها
    باکتریها
    این باکتریها هستند که باعث ترش شدن شیر یا فاسد شدن مواد غذایی می شوند. اما بعضی از باکتریها در تهیه ماست از شیر و همچنین در تبدیل فضولات حیوانی به کود نقش دارند
  • موفرفری و موقرمزی (3)
    موفرفری و موقرمزی (3)
    او تمام راه را دوید تا به خانه رسید. با عجله در را باز کرد و به اتاقش رفت. دمپایی‌ها را با حرص در آورد.
  • تعداد بازديد :
  • 4425
  • پنج شنبه 10/11/1387
  • تاريخ :

موفرفري و موقرمزي(4)

موفرفري و موقرمزي

موقرمزي، عرق کرده بود، ولي همچنان مي‌گشت. بالاخره موفرفري دلش سوخت. از جايش بلند شد و گفت: اين‌طوري فايده ندارد. بايد همه چيز را مرتب کنيم، تا کفش‌ها پيدا شوند.

موقرمزي گفت: اينکه خيلي طول مي‌کشد.

موفرفري شروع به جمع و جور کردن وسايل وسط اتاق کرد و گفت: چاره‌اي نيست!

آنها شروع کردند به مرتب کردن وسايل. موفرفري در کمد را باز کرد. يک بسته عدس از آن بيرون آورد و گفت: اين عدس‌ها، اينجا چه مي‌کند؟

موقرمزي گفت: آخ... آخ... يادم رفت. چند روز پيش خريده بودم تا عدسي درست کنيم.

دوباره مشغول شدند. اين بارموفرفري ماهي‌تابه‌اي را از توي کمد بيرون کشيد. موقرمزي گفت: مي‌خواستم نيمرو درست کنم... يادم رفت. ا... تخم‌  مرغ ها هم که توي اين کشو هستند!

ناگهان فرياد کشيد: عينکم .. عينکم... بالاخره پيدايش کردم. خدا مي‌داند چقدر دنبالش گشتم!

موفرفري گفت: بيا، اين هم ساعتت!

وسايلي که خيلي وقت بود موقرمزي گم کرده بود، يکي يکي پيدا مي‌شد. اتاق موقرمزي مرتب شد، ولي کفش‌ها پيدا نشد. ديگر غروب شده بود. موقرمزي گفت: امروز که نتوانستم سرکار برگردم. ولي فردا چه کار کنم؟ چه بهانه‌اي بياورم؟

بعد با خستگي خودش را روي صندلي انداخت. موفرفري دست‌هايش را به کمرش زد. وسط اتاق ايستاد و گفت: اتاق که مرتب شد. همه جا را گشتيم. پس تو کفش‌هايت را کجا گذاشتي؟

موفرفري و موقرمزي

او به طرف آشپزخانه رفت و گفت: از گرسنگي مُرديم. اول غذا بخوريم، بعد فکري براي کفش‌هايت بکنيم. به طرف قابلمه رفت و گفت:با لوبيا‌پلو چطوري؟

موفرفري قابلمه را برداشت تا تويش برنج بريزد. با تعجب گفت: ابن قابلمه چقدر سنگين است! در آن را برداشت. ناگهان چشم هايش گرد شد و گفت: موقرمزي... بيا... بيا اينجا را ببين!

موقرمزي با ناراحتي روي صندلي نشسته بود.او گفت: ولم کن فرفري جان! هر چه مي‌خواهد باشد. فردا را چه کار کنم؟

موفرفري قابلمه‌ را به طرف موقرمزي آورد و آن را جلويش گذاشت. ناگهان موقرمزي مثل فنر از جايش پريد و گفت: واي... کفش‌هايم... کفش‌هايم که اين تو هستند. چرااينها را اينجا گذاشته‌ بودم؟!

موقرمزي گفت: بايد اين را از تو پرسيد.

موقرمزي با خجالت گفت: نمي‌دانم چرا اين طور شد و آنها را توي قابلمه گذاشتم. حتماً...

موفرفري ميان حرفش دويد و گفت: بيخود بهانه نياور. از بس که نامرتبي! عوض اين حرف‌ها سعي کن کمي مرتب باشي، تا اين‌قدر اذيت نشوي.

موقرمزي گفت: راستش را بخواهي، خودم هم به اين نتيجه رسيدم. نمي‌داني امروز چه عذابي کشيدم!

بعد کفش‌هايش را برداشت و توي جا کفشي گذاشت. قابلمه‌ را هم شست. موفرفري لوبيا و برنج را آماده کرد تا شام بپزد.

از آن روز به بعد، ديگر آن دو با هم دعوا نداشتند و همه چيز سر جاي خودش بود.

 

نوشته: مژگان شيخي

64 قصه براي کودکان

****************************

مطالب مرتبط

پندهاي پرنده

پادشاه و دلقک

نمکي سر به هوا

نخود سياه و آرزوي بزرگش

چرا سنجاب ها شادند

هر کس به کار خود

ماهي قرمز مغرور

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
موفرفري موقرمزي
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود دستتون درد نكنه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 19/12/1389 - 21:16