راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • وقتی بابا گم شد
    وقتی بابا گم شد
    به بازار میوه رسیدیم. خیالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل می‏شود می‏ترسم.
  • گاو حسن
    گاو حسن
    اتل مثل توتوله، یه بوی خوب به دماغ گاو حسن رسیده. گاو حسن سرش را زیر انداخته و دنبال بوی خوب راه افتاده و رفته.
  • دختر فراموشکار
    دختر فراموشکار
    کدخدا، کیسه کوچک را از قصاب گرفت و با عجله به سوی خانه راه افتاد. وقتی به خانه رسید، کیسه را به دست دخترش داد و گفت: برای شام میهمان داریم.
  • تعداد بازديد :
  • 3610
  • دوشنبه 18/3/1388
  • تاريخ :

پرواز پرستو

پرواز سنجاقک

در یک روز ابری هوا نه سرد بود و نه گرم. پرستوی زیبایی برای گرفتن چند تا سنجاقک از لانه‏اش بیرون آمد و به آسمان پرواز کرد. و به این طرف و آن طرف چرخ می‏زد تا شاید برای خوردن چیزی گیرش بیاید. ناگهان آسمان غرش کرد.

پرستو ترسید. از همان بالا چرخ‏زنان دور خودش چرخید و سرش گیج رفت و به زمین افتاد. وقتی که حالش خوب شد، خواست دوباره پرواز بکند اما نتوانست. یکی از بال‏هایش شکسته بود. ناگهان گربه‏ای از دور او را دید و به طرفش آمد.

کشان کشان خود را به لابه لای علف‏ها رساند، اما در چنگال گربه گیر افتاده بود. پسر مزرعه‏دار تا این صحنه را از دور دید، به طرف گربه دوید و پرستو را از چنگالش نجات داد. پسر او را به خانه برد و بالش را بست تا خوب شود. جایی برایش در اتاق زیر شیروانی درست کرد و او را در آنجا گذاشت و هر روز به او آب و دانه می‏داد تا بال‏هایش خوب شود. همین طور روزها و ماه‏ها گذشت و زمستان آمد و رفت و بهار رسید. همه جا سرسبز و زیبا به نظر می‏آمد.

 

بهاری زیبا با عطر و بوی خاص خودش، همه جا را فرا گرفته بود و پرندگان در آسمان در حال چرخ زدن و اردک‏ها را در برکه در حال شنا کردن می‏دید. خوشحال بود. امیدش را برای پرواز از دست نداده بود. و هر روز آسمان و منظره‏ی اطراف و شب را نگاه می‏کرد. و روز به روز خوشحال‏تر به نظر می‏رسید. بهار زیبا دوستانش را هم با خود به آنجا آورده بود و هر روز با دوستان بیشتری آشنا می‏شد. تابستان فرا رسید و پرستوها، قصد مهاجرت داشتند و پرستو با خود فکر می‏کرد که دیگر بال‏هایش خوب شده است، اما تا حالا برای پرواز کردن به طور جدی تصمیم نگرفته بود.

پرواز سنجاقک

یک روز صبح زود به بلندی رفت نوکی به بال‏هایش زد و پرهایش را تکانی داد. امیدوار بود که این بار بتواند مثل گذشته پرواز بکند. چندین بار بال‏هایش را بازو بسته کرد و سریع به هم زد در همین حال دید که از زمین بلند شد و ناگهان یاد شکستن بال‏هایش افتاد. ترسید که نکند این بار، باز هم بالش بشکند. اما پرستو به خودش ترس راه نداد و سعی کرد. از زمین بلند شد و به آسمان رفت و از آن بالا به زمین نگاه کرد و زیبایی را دوباره حس کرد. چرخی در آسمان زیبا زد و روی شاخه‏‏ای نشست و شروع به خواندن کرد. پسرک از خواب بیدار شد و تا پرستو را روی شاخه دید خوشحال شد. از اینکه توانسته بود کاری انجام بدهد خیلی خوشحال شده بود. پرستو به آسمان رفت، چرخی زد. تا نشان دهد که خوب خوب شده است و با دیگر پرستوها برای کوچ رفت.

 

پیمان مالکی

تنظیم: خرازی

************************

مطالب مرتبط

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

از دوری بهار

تدبیر موش(2)

تدبیر موش(1)

 باد و درخت و باران

فیل به درد نخور(2)

فیل به درد نخور(1)

غصه ی پروانه کاغذی

پاک کن

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
خیلی داستان ها ی بدی دارید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 21/2/1390 - 14:40
ناشناس
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 30/7/1388 - 20:18
ناشناس
very good
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 22/3/1388 - 21:54