راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • نمکي سر به هوا
    نمکي سر به هوا
    يکي بود يکي نبود در روزگاران قديم پيرزني بود به اسم ننه زبيده که 7 تا دختر داشت دختر آخري اسمش گل بهار بود ...
  • پادشاه و دلقک
    پادشاه و دلقک
    پادشاهی بود که به بازی شطرنج علاقه زیادی داشت و هر گاه فرصتی بدست می آورد با دلقک خود همبازی می شد
  • نخود سياه و آرزوي بزرگش
    نخود سياه و آرزوي بزرگش
    روزي روزگاري ، نخود سياهي که آرزوي بزرگي داشت ...
  • تعداد بازديد :
  • 2352
  • پنج شنبه 11/7/1387
  • تاريخ :

افسانه‌ی شهر یک چشمی‌ها

پادشاه شهر

توی شهر یک چشمی‌ها همه یا چشم چپ داشتند یا چشم راست. یک چشم همه‌ی مردم شهر کور بود. بچه‌هایی هم که دنیا می‌آمدند، فقط یک چشم داشتند و بچه‌های آن بچه‌ها هم یک چشم داشتند. چشم راست‌های شهر، سمت راست شهر خانه ساخته بودند و زندگی می‌کردند و چشم چپ‌ها، سمت چپ شهر بودند. مزرعه‌ها، باغ‌ها و زمین‌های آنها هم در طرف چپ و راست شهر، جدا از هم بود. آنها با هم و در کنار هم راحت و آرام زندگی می‌کردند و پادشاهی کور هم بالای سر آنها بود. پادشاه دو پسر داشت؛ یکی از پسرها چشم ‌چپش کور بود و یکی از آنها چشم راستش. پسرهای پادشاه هم در طرف چپ و راست قصر زندگی می‌کردند و در کنار هم راحت بودند.

تا اینکه پادشاه کور شهر بعد از هزار سال مُرد و مردم شهر بعد از به خاک سپردن پادشاه به فکر جانشین پادشاه افتادند. چشم چپ‌های شهر، دلشان می‌خواست پسر چشم‌ چپ‌ پادشاه جانشین شود و چشم راست‌ها هم طرفدار پسر چشم‌ راست پادشاه بودند و هیچ کدام نمی‌توانستند حرف خودشان را به کرسی بنشانند.

سرانجام، صحبت و بحث و گفتگو آنقدر بالا گرفت که جنگ بین مردم شروع شد. آدم‌های سمت چپ و راست شهر سنگر گرفتند و با سنگ همدیگر را زدند. بارانی از سنگ روی شهر بارید و آنقدر زیاد شد که یکی‌یکی خورد به چشم‌های سالم آدم‌های شهر و آنها یکی‌یکی نابینا و کور شدند و همه‌ی شهر کور و نابینا شدند.

بعد از اینکه همه، حتی پسرهای پادشاه هم کور شدند، همه دنبال یک نفر گشتند تا یک چشم سالم داشته باشد و آدم تنبل را که در تمام مدت خواب بود پیدا کردند و او را که یک چشم سالم داشت، پادشاه کردند.

 

عباس قدیر محسنی

منبع: ماهنامه  پوپک

 

******************************

مطالب مرتبط

 

گوهر گرانبها

یک نقّاشی برای آقای باغبان

گربه‌ی صورتی

بهلول و سجده سقف خانه

هیزم شکن

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
فریبا صفدری مدیر مهد کودک فرزانگان
مردم شهر به علت نداشتن اتحاد و هم بستگی و همدیگر را کور کردند و مجبور شدند شهر را به یک آدم تنبل خواب بدهند چه خوب می شد که این داستان ادامه داشت تا نتیجه کار را می دیدیم نباید سطحی نگریست با تشکر از شما تبیانیها من هر شب بادیدن سایت برای مهدم برنامه ریزی آموزشی می کنم و به مربیان هم پیشنهاد می دهم از کار شناس کودک شما کمال تشکر را دارم و مشتاق زیارت ایشان هستم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 13/7/1387 - 23:16
__LikeMoon__
دلم گرفت از این داستانه خب
این چی بود؟
نکته آموزشی: سعی کنید همیشه تنبل باشید تا به شاهی برسید!!!!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 11/7/1387 - 12:18