راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • تیغ‌تیغو
    تیغ‌تیغو
    یکی بود یکی نبود. جوجه تیغی جوانی بود به نام تیغ‌‌تیغو. با آمدن بهار، او هم از خواب زمستانی بیدار شد.
  • ماه و ماهی
    ماه و ماهی
    یکی بود، یکی نبود. در یک حوض پر از آب، ماهی کوچکی زندگی میکرد. حوض در حیاط خانهای بود که هیچکس در آن خانه زندگی نمیکرد. ماهی کوچولو خیلی تنها و گرسنه بود
  • راکون
    راکون
    دم راه ‌راه و لکه‌های سیاه اطراف چشم، از علائم راکون‌های آمریکای شمالی است. راکون‌ها جانورانی ساکن جنگل‌اند؛ اما استفاده از بقایای غذاهای آدمی را یاد گرفته‌اند؛ به خاطر همین، لانه‌های خود را نزدیک شهرها می‌سازند.
  • تعداد بازديد :
  • 5654
  • دوشنبه 11/9/1387
  • تاريخ :

خرس زیر درخت سیب خواب میدید

خرس زیر درخت سیب

خرس زیر درخت سیب خوابیده بود. خواب میدید. توی خواب عسل میخورد و ملچ و مولوچ میکرد. یک دفعه سیبی از آن بالا افتاد روی سرش. خرس فریاد زد: آخ و از خواب پرید. این طرف آن طرف را نگاه کرد. سیب را دید. آن را برداشت و گفت: ای سیب خوشمزهی بد!

سیب را گاز زد، چشمهایش را بست، سرش را خاراند و فکر کرد. ناگهان چشمهایش را باز کرد. درخت سیب را دید، بعد آسمان و خورشید که در آسمان بود. ناگهان با ترس از جا پرید و پا به فرار گذاشت. در حالی که میدوید فریاد زد: خطر! خطر! فرار کنید. فیل او را دید و پرسید: چی شده؟ خرس گفت: زود باش! فرار کن!

او این را گفت و دوید. فیل هم به دنبال او دوید. رفتند و رفتند تا به لاکپشت رسیدند. لاکپشت پرسید: چی شده؟

خرس جواب داد: خورشید... سیب... درخت... آسمان.

پرنده

لاکپشت گفت: خب؟

خرس گفت: ای بابا! بهجای این حرفها فرار کن. شاید همین الان خورشید بیفتد پایین. خرس این را گفت و فرار کرد. فیل هم به دنبالش. لاکپشت داد زد: بیخود میترسید، خورشید هیچوقت نمیافتد! خرس ایستاد. فیل هم ایستاد. خرس پرسید: این سیب چرا افتاد؟

سیب

لاکپشت گفت: سیب میافتد. پرتقال و انار هم میافتد اما خورشید نمیافتد.

فیل گفت: شاید افتاد!

لاکپشت جواب داد: نمیافتد. من دو سال است اینجا زندگی میکنم و تا حالا ندیدهام که خورشید بیفتد. خرس گفت: من میترسم.

خرس

فیل گفت: من هم میترسم. و دوباره فرار کردند. رفتند و رفتند تا به غاری رسیدند. هر دو در گوشهای از غار نشستند و منتظر ماندند. یک ساعت گذشت. دو ساعت گذشت. شب شد. صبح شد. اما خورشید نیفتاد. فیل گفت: اگر خورشید میخواست بیفتد تا حالا افتاده بود!

او این را گفت و از غار بیرون آمد. خرس گفت: بله اگر میخواست بیفتد تا حالا افتاده بود!

و به دنبال فیل بیرون آمد. خورشید هنوز که هنوز است آن بالا توی آسمان است.

 

نوشته: محمدرضا شمس

**********************

مطالب مرتبط

ابر کوچولو و مامانش

طناب خوشمزه

جشن تولد

درینگ درینگ... تلفن زنگ می زنه ! ( داستان)

گردش در جنگل

قایم باشک

امانت

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ssabre
خیلی خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 14/9/1387 - 9:54
asorkhehei
خسته نباشید

پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 14/9/1387 - 9:44
aliali265
عالی موفق باشید...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 12/9/1387 - 18:49
niny200527
قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 12/9/1387 - 9:36
lotfi64431
داستان قشنگی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 12/9/1387 - 7:41
ali1372
ممنون
خسته نباشید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 12/9/1387 - 0:2
yaser5728
خیلی خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 11/9/1387 - 23:49
sima1343
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 11/9/1387 - 23:43